كه نفس است ، وجود فعل نفس نيز به وجود اين فعلپذير است و اگر مر نفس را فعل نباشد او نفس نباشد و وجودش نباشد ، چنان كه پيش از اين بيان كرديم . ( پس درست كرديم ) كه اين دو چيز علّت و معلولند و از يكديگر جدا نشوند البتّه .
آنگاه گوييم كه اندر اين موضوع كلّى كه عالم است آثار حكمت است . و فعل جز حكمت است ، از بهر آنكه فعل بىحكمت بسيار است ، و شرف فعل به حكمت است . پس واجب آيد از اين ترتيب كه شرف خداوند فعل به خداوند حكمت باشد . و مر فعل را كه او شرفپذير است خداوندى يافتيم و آن نفس است . پس لازم آيد كه مر اين شرف را كه او حكمت است نيز خداوندى باشد و ما مر آن خداوند حكمت را عقل گوييم . پس پيدا شد كه شرف نفس به عقل است . و آن چيز كه شرف او به چيزى ديگر باشد ، آن چيز تمام كنندهء او باشد و آنچه او « 1 » مر چيزى ديگر را تمامكننده باشد ، او علّت آن چيز باشد . و چو عقل تمام كنندهء نفس است ، پيدا آمد كه عقل علّت نفس است . و نفس معلول عقل است بدانچه از او شرفپذير است و به دو تمام شونده است ، هم چنان كه جسم كه او معلول نفس است [ از او ] شرف پذيرنده و تمام شونده است .
و گواهى « 2 » بر جوهريّت عقل و تمامى و شرف او بر تمام كردن او مر نفس را ، از آفرينش خواهيم بدانچه گوييم : هر تمامى را بر ناقص شرف « 3 » است و تمام شدن ناقص نباشد جز به تمامى ديگر - يعنى آن ديگر جز ذات ناقص باشد - و شرف نفس مردم بر هرچه موجود است اندر عالم ظاهر است ، پس او تمامتر از ديگر چيزهاى عالم است . و شرف نفس مردم بر ديگر چيزها بدان « 4 » است كه ( او ) مر عقل را پذيرنده است ، پس اگر درست است كه آنچه مر عقل را پذيرنده است تمامتر از ديگر چيزهاست و جوهر است ، پس عقل كه او مر تمامترى « 5 » را از ياران
هامش
( 1 ) .CB: - او .
( 2 ) .C: گواه .
( 3 ) .A: شرفى .
( 4 ) .CB: آن .
( 5 ) .C: تمامترين .