خويش شرف دهنده است جوهرتر از او باشد ، و محال باشد كه شرفپذير جوهر باشد و شرف دهنده عرض باشد . پس ظاهر كرديم كه عقل جوهر است و علّت نفس است .
و علّت همه علّتها اوست و برتر از او علّتى نيست . و گواهى خواهيم بر درستى اين دعوى از آفرينش اين معلول كه مردم است و ما مر اين سخن را از او آغاز كردهايم . و گوييم كه مردم جسد است و نفس و تمامى جسد او به نفس است ، از بهر آنكه جسد با نفس به غايت تمامى باشد و مر جسد را پس از آنكه نفس به دو پيوسته باشد نيز زيادتى ممكن نيست . و ظهور فعل نفس او به جسد اوست ، و دليل بر وجود [ نفس ظهور فعل اوست ] از راه جسد ، و فعل به حكمت تمامتر از فعل بىحكمت است . پس تمام كنندهء فعل چيزى كه بر وجود او فعل او دليل است ، تمام كنندهء [ چيز ] باشد « 1 » . پس تمام كنندهء نفس عقل است . و پس از آنكه عقل به نفس متّحد شد نيز مر نفس را زيادتى ممكن نيست پذيرفتن و نيز اندر [ اينكه او ] شريفتر از معلولات عالم است و آن مردم است ، جز اين سه چيز ديگر چيزى نيست . و چو مردم به عقل رسيد تمام شد ، و هر چيزى كه [ اندر اين ] عالم پديد آيد به آخر تمام شدن او اندر او چيزى پديد آيد كه وجود او از آن بوده باشد - چنان كه مر « 2 » هر درختى و نباتى كه پديد آيد به آخر تمامى او تخم حاصل شود كه پديد آمدن آن درخت و نبات از او بوده باشد - و چو بر اين درخت كه مردم است به آخر عقل حاصل آيد « 3 » و پس از آن بر اين درخت كه شريفتر موجودى است از موجودات عالم نيز چيزى پديد نيايد « 4 » ، دانستيم كه علّت عالم به آغاز عقل بوده است و ديگر علّتها همه فرود اين علّت است .
و چو هر علّتى به معلول خويش پيوسته است و فعل از هر علّتى اندر معلول
هامش
( 1 ) .CB: - پس تمام كنندهء فعل . . . باشد . / كلمهء « چيز » كه در ميان [ ] آمده ، نهادهء مصحّح است به جاى پوسيدگى برگهء نسخهءA. /
( 2 ) .C: در .
( 3 ) .A: آمد .
( 4 ) .A: نيامد .