تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زاد المسافر ( فارسى ) — صفحة 171

مساهمون:

ص١٧١
هيولى نام است تا طبايع از آن هستى يافته است و صورت عالم بر طبايع بايستاده است به فعل نفس است ، و آن نفس كلّى است كه نفس انسانى اندر عالم اجزاى اوست . و گواهى دهد ما را بر درستى اين قول ، فراز آمدن لطايف بر « 1 » اين طبايع و پذيرفتن ايشان اندر آن فراز آمدن مر صورت‌هاى ديگر را پس از آن صورت پيشين اندر جسد ما كه صورت او بر اين لطايف طبايع بر مثال صورت عالم است بر طبايع كلّى و فعل اين نفس جزوى كاندر ماست ، اعنى كه چو همىبينيم از فعل اين نفس جزوى كه مر اين طبايع درشت تيرهء بىحس را همى مصفّا كند و از او چندين گونه آلت همىسازد كاندر جسد ماست كه مر هر يكى را از آن صورتى و فعلى ديگر است - چو دل و جگر و جز آن و چو گوشت و استخوان و جز آن - كز اين صورت‌ها و فعل‌ها مر طبايع بسايط را هيچ نيست و مر جسد را با اين تركيب عجيب همى حس دهد ، و چو اين نفس جزوى كه صانع اين جسد بر شگفتى اوست ، دست از اين مصنوع كه جسد است بازدارد ، مر اين جسد « 2 » را از اين صورت‌ها و فعل‌ها و لطافت‌ها « 3 » هيچ چيز نماند ، بل كه بدان اصول بازگردد كه نفس جزوى مر او را از آن جدا كرده باشد . و چو عقل پرورده شده باشد به علم حقايق ، بداند كه « 4 » اين فراز آورده‌ها از آن اصل‌ها بود و بدان بازگشت . اين حال ما را همى گواهى دهد كه مر اين طبايع را از مفردات و بر گيرندهء آن نفس كلّى فراز آورده است و از آن مر صفوت‌ها را و لطافت‌ها را جدا كرده است و از آن آلت ساخته است مر اين صنعت را ، و آن آلت مر او را افلاك و نجوم است تا بدان آلت بر باقى فعل‌هاى طبايع كار همىكند . و اگر نفس كلّى از اين مصنوع كه عالم است دست بازدارد ، همگى اين صورت‌ها از صورت‌پذير جدا شوند و مر طبايع را هستى نماند ، هم چنان كه به دست بازداشتن نفس جزوى هستى آن مصنوع كه او ساخته بود برخاست . ] [ و اگر كسى گويد : چو نفس جزوى دست از اين مصنوع جزوى بازداشت
هامش
( 1 ) .B: از . ( 2 ) .B: - جسد . ( 3 ) .C: لطائف‌ها . ( 4 ) .CB: - كه . / تصحيح قياسى /