[ پس گوييم كه جفت گشتن اين چهار مفرد با اين حامل كه ياد كرديم ، آغاز حدث بود . و گواهى داد ما را بر درستى اين قول ، گشتن اين مفردات بر اين چيز كه برگيرندهء ايشان است از حالى به حالى ، چنان كه گرمها سرد همىشود و سردها گرم همىشود و خشكها تر همىشود و ترها خشك همىشود « 1 » تا همان برگيرنده كه نام او آتش است ، به وقتى ديگر همى نام او آب باشد ، و گشتن حال چيز بر حدث او گواه « 2 » باشد . پس ظاهر كرديم كه طبايع مركّبات « 3 » با مفردات و برگيرندهء ايشان همه محدثانند . آنگاه گوييم كه اين طبايع - كه او چيزى نيست مگر اين صورتها و برگيرندهء آن و مر هر يكى را از اين چيزها كه علّتهاى وجود طبايعاند به ذات خويش قيام نيست - روا نباشد كه فرازآرندهء يكديگر باشند ، از بهر آنكه اگر چنين باشد روا باشد مر چيزى را كه به ذات خويش قائم نباشد فعل باشد و اين محال است . و چو طبايع معلول است كه مر علّتهاى او را به ذات خويش قيام نيست و اين معلول حاضر است ، چارهاى نيست از آنكه مر اين صفتها « 4 » را با اين موصوف فرازآرندهاى است كه محدث از او پديد آمده باشد . ]
[ و اكنون بازجوييم از علّت اين محدث بازجستنى تمام ، و به سبب اين بازجستن بازگرديم به مردم كه او معلول است و ما سخن را بدين جاى از او رسانيديم . و گوييم كه مردم معلول است و علّت او نيز نفس است كه گردآورنده و نگاهدارنده مر طبايع را اوست اندر جسد مردم ، و نفس مر جسد را به منزلت صورت است مر هيولى را . و گواهى دهد ما را بر درستى اين دعوى ، ظاهر شدن جسد مردم از نفس چو ظاهر شدن هيولى به صورت ، و ظاهر شدن افعال نفس از راه جسد چو ظاهر شدن افعال صورتهاى مفردات از راه هيولى ، و شرف جسد به نفس چو شرف هيولى است به صورت . پس گوييم كه فراز آمدن اين صورتهاى مفردات از گرمى و سردى و ترى و خشكى با اين برگيرندهء ايشان كه
هامش
( 1 ) .CB: - همىشود . / تصحيح قياسى /
( 2 ) .B: گوا .
( 3 ) .B: مركّب .
( 4 ) .B: صفتهاى .