پدر و مادر و غذا « 1 » مر او را علّتهااند ، كه معلول آن باشد كه چو مر علّت آن را برگيرى او برخيزد و آنچه به برخاستن او چيزى ديگر برخيزد او علّت آن ديگر باشد ، و پيداست كه اگر مادر و پدر نباشند مردم نباشد و اگر غذا نباشد مردم نيز نباشد . و پدر و مادر ميانجيان بودهاند ميان مردم و ميان غذا ، از بهر آنكه اين علّت - يعنى غذا - از او دور بوده است به سبب ضعيفى او از پذيرفتن آن ، تا چو به ميانجى پدر و مادر بدان نزديك شد ، به دو قوى گشت و به علّت خويش پيوست ، اعنى غذا را بىميانجى بتوانست پذيرفتن ، آنگاه از ميانجيان بىنياز شد . و غذا كه او علّت مردم است معلول طبايع است ، از بهر آنكه اگر طبايع برخيزد نبات برخيزد و غذا نبات است مر حيوان را . و طبايع نيز معلول است ، از بهر آنكه مفردات آن از گرمى و سردى و ترى و خشكى علّتاند مر طبايع را و اگر اين مفردات برخيزد مر طبايع را وجود نماند . ]
[ و اكنون گوييم كه پديد آورديم كه مردم و پدر و مادرش و غذاش و طبايع همه معلولاتند ، از بهر آنكه وجود معلول به وجود علّت خويش باشد و پيداست كه وجود مردم به وجود پدر و مادر اوست و وجود پدر و مادرش به وجود غذاست و وجود غذا به وجود نبات است و وجود نبات به وجود طبايع است و وجود طبايع به اجتماع مفردات است با بردارندهء آن ، و نه مر مفردات طبايع را به ذوات خويش بىآن حامل خويش وجود است و نه مر آن حامل مفردات را بىمفردات وجود است . پس گوييم كه چارهاى نيست از پديدآرندهاى مر اين ناپديدان را و از جفت كنندهاى مر اين جداآن « 2 » را ، تا چو جفت گشتند ، آن برگيرندهء مفردات كه مر آن را هيولى گويند بديشان پيدا شد به ذات خويش و موصوف گشت چو صفات را بيافت و اين مفردات به يارى او - بل كه به پذيرايى « 3 » او - فعلهاى خويش را پديد آوردند . ]
هامش
( 1 ) .B: غذاى .
( 2 ) .C: جدايان .
( 3 ) .C: پذيرفتارى .