فاعل بازپسين را كه آن اندر تخم نبات است بدان است كه مر آن صورت را كه او بر آن است بپذيرد و بدان صورت شود . و ديگر طبايع كه برتر از خاكاند و مر ايشان را از فعل نصيب است ، يارىدهندهاند مر اين فاعل نباتى را و به طاعت خويش آورندهاند « 1 » مر آن منفعل بازپسين را . و همين است حال اندر طاعت نبات مر حيوان را كه نبات به صورت حيوان شود چو مر او را مطيع شود ، و فعل او از او بشود و به فعل حيوان رسد . و چو اين ترتيب شناخته شد ، گوييم كه طاعت مردم صانع عالم را به خاص فعلهاى او بايد « 2 » . و مردم را دو قوّت است كه او بدان از ديگر حيوان جداست : يكى علم ، و ديگر عمل بدان . پس بايد كه مردم به علم و عمل مر صانع خويش را طاعت دارد تا به صورت صانع خويش شود و چو از اين كالبد جدا شود ، فعل او فعل صانع عالم باشد ، هم چنان كه چو نفس نمايى مر كالبد خويش را دست بازداشت ، فعل او فعل حيوان شد . ]
[ و هر كه اندر اين عالم به چشم بصيرت بنگرد ، بيند كه اين عالم عملى است به علم كرده و بشناسد كه نفس كلّى بدين صنع مر مبدع حق را همى عبادت كند . و چو علّت عمل نياز است و بىنيازى مر نيازمند را از كار كردن به علم حاصل آيد ، ظاهر است كه عمل ميانجى است ميان نيازمندى و بىنيازى ، و هر نيازمندى كه دست به كار اندر زند به بىنيازى رسد . پس پيدا شد كه صانع عالم از اين صنع كه همىكند بىنيازى را همىجويد . و چو از اين عالم برتر از مردم چيزى همى حاصل نيايد ، اين حال دليل است بر آنكه بىنيازى نفس كلّى اندر حاصل كردن مردم است ، آن مردم از مردم « 3 » كه مر او را با عمل و علم طاعت دارد . و « 4 » بدين سبب بود كه مردم را به طاعت خويش خواند ، چنان كه گفت :
يا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ
« 5 » . ]
[ و نيز دليل بر آنكه مردم نزديكتر چيزى است به صانع عالم ، آن است كه صنعتهاى او بر مقتضاى عقل است و آثار حكمت اندر صنعتهاى او پيداست ، هم چنان كه اندر صنعت صانع عالم پيداست . و چو شرف صنع به حكمت است و
هامش
( 1 ) .B: آوردن ؛C: آوردند . / تصحيح قياسى /
( 2 ) .B: يابد .
( 3 ) .B: - از مردم .
( 4 ) .B: - و .
( 5 ) . البقرة ( 2 ) : 21 .