طعامها و جز آن كار همىفرمايد و مر آتش را به بسيار روىها - با صعبى و گردنكشى او - كار همىفرمايد و مر بعضهاى خاك را اندر بناها و ساختن خشت پخته و سفال و آبگينه و جز آن از او همى به طاعت خويش آرد .
پس گوييم كه چو صنع مردم به صنع صانع عالم نزديك است ، از دو بيرون نيست : يا مردم از صانع عالم اثر است ، يا جزو است . و اثر از مؤثّر چنان باشد كه دبيرى از دبير و درودگرى از درودگر كه ظهور او كه از اثر است جز اندر اثرپذير نباشد - چنان كه دبيرى بر كاغذ باشد و درودگرى بر چوب - وز اثر فعل نيايد و فعل از مردم ظاهر است . پس درست شد كه مردم از صانع عالم اثر نيست . و چو اثر نيست ، از او جزو است . و روا نيست كه مردم از خداى تعالى كه مبدع حق است و با او - عزّت قدرته - مر هيچ چيز را اندر صنع او كه آن ابداع است مشاركت نيست ، جزو باشد . بل ( كه ) واجب است به حكم اين مشاركت [ كه مردم « 1 » را با صانع عالم جسم است اندر صنع ، كه مردم از نفس كلّى كه صانع اين عالم است ، جزو باشد . ]
[ و نيز دليل بر آنكه صانع عالم ] جسم نفس كلّى است و او جوهرى لطيف است كه مر او را به فعل او شايد دانستن [ و او بر جسم ] پادشاست و او نه آن فرد احد صمد است كه خداى تعالى آن است ، آن است كه اين دو گونه فاعل جزوى كه هر يكى از آن به نوعهاى بسيار متنوّع است ، اندر عالم ظاهر است : يكى نفس نباتى و ديگر نفس حيوانى . و فعلهاى اين دو نفس برتر از فعلهاى طبايع است ، از بهر آنكه طبايع به فعلهاى خويش مطيعاند مر اين دو نفس را بر تمام كردن مصنوعات به ايشان ، چنين كه همىبينيم كه افلاك و فلكيّات و جز آن از طبايع مر آن جوهر فاعل را كه اندر دانهء گندم يا اندر دانهء خرماست به فعلهاى قسرى خويش كه دارند - و مر آن را ( همى ) گروهى طبع گويند - مطيعانند بر تمام كردن فعلهاى ايشان ، به سبب آنكه آن جواهر كه اندر دانههاست اجزاى نفس كلّىاند و فعل ايشان شريفتر از افعال [ طبايع است . ] و هم بر اين ترتيب آن فاعلان نمايى
هامش
( 1 ) .C: مر او .