سوراخى تا نور آفتاب اندر او شود . و حكماى [ علم ] فلسفه « 1 » مر آن فعل كلّى را كز آن ( جوهر ) بر عالم مفاض است ، به نام طبيعت گفتند . و اين جوهر ( لطيف ) كه صانع عالم است ، مر هر يكى را از اجسام عالم فعلى داده است كه مر آن جسم را از آن فعل گذشتن نيست و اندر هر يكى ( از ) تخمهاى نبات و بيخهاى آن قوّتى نهاده است كه آن قوّت بر آن مثال كه يافته است رونده است . و آراسته شدن شخصهاى مواليد به آثار اين فاعلان ، بر درستى اين قول كه ما گفتيم : مر اين جوهر لطيف فاعل با آن جوهر كثيف منفعل به جوهريّت مجانس است ، گواست ، از بهر آنكه لطافتها و آرايشها اندر جوهر جسم آينده است و همىدانيم كه اين لطايف و آرايش اندر اين جوهر از جوهرى ديگر همىآيد ( عرضى ، ) و لازم همىشود به حكومت « 2 » عقل كه لطافت و آرايش مر آن جوهر ديگر را ذاتى است نه عرضى .
اكنون بنگريم تا مر اين دو جوهر را با يكديگر مجانستى هست يا نه . پس گوييم كه چيزى مر چيزى را يا جنس و مشاكل بود يا ضدّ و مخالف باشد ، و معلوم است كه ضدّ از ضدّ آرايش و بها و نور نپذيرد ، بل ( كه ) ضدّان مر يكديگر را تباه كنند وز يكديگر بگريزند ، و پيداست كه جوهر جسم منفعل از آن جوهر لطيف فاعل بر لطافت و آرايش و فوايد شونده است . پس پيدا آمد كه ميان اين دو جوهر مجانست و مؤالفت است و خداى تعالى از آن برتر است كه چيزى مر او را مشاكل و مجانس باشد .
پس مر آن جوهر را كه لطيف است و با جسم مجانست دارد ، نفس كلّى گوييم و اگر كسى مر او را به نامى ديگر گويد ، با او به نام مضايقت نكنيم پس از آنكه بداند كه او صانع عالم جسم است و ( از ) جوهر فريشتگان است كه به فرمان خداى تعالى كاركنانند . و گوييم كه خداى تعالى پديدآرندهء اين جوهر لطيف فاعل است كه مر او را به دليل فعلهاى او توان شناختن به عقل و تميز و فكرت و تدبير ، و اين جوهرى است فاعل ، چنان كه جسم جوهرى است منفعل ، و چنان كه اين جوهر منفعل آراسته شده است مر پذيرفتن فعل را بىآنكه مر او را خواستى است
هامش
( 1 ) .C: اوائل .
( 2 ) .C: حكمت .