( اندر آن ) ، آن جوهر فاعل نيز آراسته است مر پديد آوردن فعل را به خواست و قصد . و اين سخنى است به ترازوى عقل سخته و به مكيال عدل پيموده ، از بهر آنكه ظاهر است كه مر اين منفعل را خواست و ناخواست نيست و به ظهور فعل كه حاضر است فاعل ثابت است ، پس لازم آيد كه مر فاعل را خواست و ناخواست باشد ، از بهر آنكه فاعل و منفعل بر دو طرف نقيض ايستادهاند . و چنان كه انفعال دليل عجز و فرمانبردارى است ، فعل از فاعل دليل قدرت و فرمانروانى « 1 » است ، از بهر آنكه عجز و قدرت و فرمان روانى « 2 » و فرمانبردارى كه صفتهاى اين دو جوهرند ، نيز بر ( اطراف ) نقيضاند .
و گوييم كه جوهر فاعل لطيف است و بسيط و جوهر منفعل كثيف است و مركّب ، و اين جوهر كه فاعل است متكثّر است به تكثّرى « 3 » كه عدد بر آن نيفتد و ( آن ) جوهر منفعل به تكثّر اجزاى اين جوهر فاعل نيز متكثّر است ( به ) تكثّرى « 4 » كه زير عدد است . اعنى « 5 » در دانهء گندم دو جوهر است : يكى لطيف كه او فاعل است ، و ديگر كثيف كه او منفعل است . پس آن جوهر ابداعى كه اندر گندم است و لطيف است ، اندر جوهر جسم بسيار هزار هم چو آن گندم [ بكند كه اندر هر يكى از آن دانهها همان جوهر باشد كه اندر آن نخستين گندم بود . پس پيدا آمد كاندر تخم نبات قوّتى متكثّر است بىنهايت . ] و چو آن قوّت [ بسيارها هم چو خويشتن پديد آورد ] كه اندر هر يكى نيز قوّتى بىنهايت آمد بدين فعل كه اين جوهر فاعل كرد ، بسيارى پديد نياورد كه عدد بر آن افتاد ، از بهر آنكه بىنهايت از بىنهايت بيشتر نباشد . و چو حال اين است ، ظاهر شد كز آن جوهر فاعل كه اندر آن دانه بود ، بسيارى پديد آمد كه عدد بر آن نيفتاد ، بل ( كه ) عدد بر آن دانههاى شخصى اوفتاد « 6 » كه جوهر منفعل بدان صورت پذيرفت .
پس گوييم كه از صانع عالم جسم دو قوّت فاعله اندر عالم ظاهر است : يكى
هامش
( 1 ) .CB: فرمانروائى .
( 2 ) .CB: فرمانروائى .
( 3 ) .CB: كثرتى .
( 4 ) .C: كثرتى .
( 5 ) .CB: يعنى .
( 6 ) .A: افتاد .