اجزا به شكلهاى شخصى اندر اجناس و انواع پديد همىآيد و مدّتهاى زمانى بر آن شكلها و صورتها همىماند و باز به اصول خويش همى بازگردد . و جدا شدن جزوهاى طبايع از كليّات خويش و پذيرفتن آن ( صورتها را بر ) صورتهاى كليّات خويش ، ضدّ است مر بازگشتن آن جزوها را سوى كليّات خويش و دست بازداشتن مر اين صورتهاى عاريتى را و نگاه داشتن مر آن صورتهاى اصلى را . و روا نباشد « 1 » كز گوهرى به طبع دو فعل متضادّ بيايد . اگر جدا شدن اين جزوهاى طبايع كه مر صورتهاى مواليد را همىپذيرند از كليّات خويش و پذيرفتن ايشان مر صورتهاى نباتى و حيوانى را ، به طبع است ، پس بازگشت آن سوى كليّات خويش و افكندن مر اين صورتهاى نوعى را به بازگشتن بدان صورتهاى طبيعى ، به قسر است . و اگر جدا شدن اين جزوها از كليّات خويش و پذيرفتن ايشان مر صورتهاى مواليدى را به قسر است ، پس بازگشتن باز « 2 » سوى كليّات خويش به طبع است . و به هر دو روى از اين دو حركت يكى نه به طبع است ، و هر كسى داند كه بازگشتن جزويّات مطبوعات سوى كليّات خويش به طبع است ، پس جدا شدن آن از كليّات خويش و پذيرفتن مر صورتهاى شخصى را نه به طبع اوست ، بل ( كه ) به خواست صانع اوست كه او نه جسم است و جسم مر او را مطيع است .
و پنجم دليل بر هستى صانع آن است كه بر اين « 3 » اجسام عالم از زندگى و حركت به خواست و شناخت و خشنودى و خشم و شرم و جز آن از رنگ و بوى و مژه « 4 » و جز آن نصيبى نيست . وز اين اجسام جزوهايى « 5 » مر اين معنىها را همىپذيرد بر آن صورتهاى طباعى كه دارند از گرمى و سردى و ترى و خشكى ، و مر
هامش
( 1 ) .CA: باشد .
( 2 ) .B: از .
( 3 ) .CB: بدين .
( 4 ) . : مزه .
( 5 ) .CB: + كه .