آن نفس ناميه - كه مر او را قوّت فاعلهء نباتى گوييم « 1 » كه اندر تخم است و نه جسم است ، بل صورتگر جسم است به صورتى كه مر او را بر آن قدرت است - چو مر آن گل لطيف را به خويشتن كشد و مر او را از خاكى و آبى و صورت گلى بگرداند و گرمى آتش به ميانجى هوا [ مر آن ] خلاصهء خاك و آب را كه او فراز آورده باشد و مر آن را به غايت لطيفى و نرمى كرده ، بر برسو كشد ، آن قوّت فاعله از بيم هلاك شدن [ خويش ] وز شفقت كه بر آن صورت دارد كه اندر اوست ، قصد فراسوى « 2 » خاك كند و مر آن جسم لطيف را شاخ شاخ كند و دستافزار سازد تا به خاك [ اندرآويزد ] و غذا از او همىكشد ، و گرمى آتش مر يك سر او را سوى هوا بركشد و ديگر سرش سوى مركز فرو شود . و هرچند كه آن جسم قوىتر شود [ آن قوّت ] فاعله به دو ( كار ) بيشتر تواند كردن و مر همگى آن را نگاه دارد ، از بهر آنكه ( او ) جسم نيست تا جايى از او پر شود و جايى خالى ماند . و اين نيز منازعتى [ باشد ] كه آنجا حاصل شود ، از بهر آنكه ( نبات ) اندر حال زيادت پذيرفتن خويش بر مثال رسنى باشد كه به « 3 » دو تن مر او را همىكشند « 4 » يكى سوى مركز [ عالم ] و ديگر سوى حاشيت عالم ، تا دراز همىشود . پس گوييم كه تباه شدن آب به خاك و خاك به آب فسادى است كه اندر آن صلاح است و تباه كردن خاك و آب مر دانه را نيز فسادى است كه اندر آن صلاح است ، و بر آمدن يك سر ( از ) نبات سوى حاشيت عالم چو طاعتى است از او مر بركشندهء خويش را و چو عصيانى است مر فروكشندهء ( او را از ديگر سر ، هم چنان كه فروشدن از ديگر سر چو طاعت است مر فروكشندهء خويش را و چو عصيان است مر فرا كشندهء « 5 » ) آن ديگر سر را ، و اندر جملگى آن منازعتها و متابعتها و طاعتها و عصيانها و فسادها صلاح عالم است . و « 6 » چو حال اين است كه اندر منازعت و متابعت و طاعت و عصيان
هامش
( 1 ) .C: گويند .
( 2 ) .CB: برسوى .
( 3 ) .C: - به .
( 4 ) .CB: كشد .
( 5 ) .B: - او را از ديگر سر . . . فرا كشنده .
( 6 ) .BA: - و .