مركّب شايد كردن و هرچه از او صورت خرد بيايد صورت بزرگ نيز بيايد - مر صورتها را به دفعتهاى بىنهايت از پس يكديگر بپذيرد و صورتها بر اين جوهر پديد آينده ] است . و اگر ما مر چيزى را از اين مصوّرات نيافتيمى و مر جسم منفعل را نديديمى ، ما را از اين جوهر بر هستى [ صانع مصوّر مقدّر ، دليل پسنديده ] بودى و بايستى كه بدانستيمى كه مر آن صانع را كه او صنع خويش را بر اين جوهر پديد آورد « 1 » قوّتى بىنهايت است ، [ از بهر آنكه ] فعلپذيرى ديديم كه مر فعل را همى به دفعات بىنهايت بپذيرد و هر خردمندى بداند كه اندر اثبات فعلپذير اثبات [ فعلكننده ] باشد ، از بهر آنكه اين دو چيز از متضايفان « 2 » است كه اندر اثبات يكى از آن اثبات آن ديگر پوشيده باشد ، چو خداوند و بنده و پدر و پسر و جز آن ، و چو جوهر منفعل ظاهر است ، فاعل ثابت است و ظهور منفعل بر وجود فاعل دليل است . و چو اين جوهر منفعل سريشنده « 3 » است و به دفعات از او همى صورت آيد پس يكديگر ، بايستى كه بدانستيمى كه مصنوعات فاعل كه بر اين منفعل كار كند ، ميرنده « 4 » باشد - چنين كه هست - ، از بهر آنكه اگر مصنوعش ميرنده « 5 » نبودى ، منفعلش سريشنده « 6 » نبودى ، بل ( كه ) سخت بودى ، چنان كه بتگر چو همىبخواهد كه مصنوع او تباه نشود ، منفعل خويش همى از سنگ و آهن و جز آن گيرد .
و چهارم دليل بر هستى صانع آن است كه اجزاى طبايع بىهيچ معنى از اين معانى كه همى اندر مواليد پديد آيد ، از كلّيّات خويش جدا شونده است و اجزاى مطبوع از كلّ خويش جز به قسر جدا نشود ، چنان كه پيوستن آن به طبع باشد . و آن
هامش
( 1 ) .A: آرد .
( 2 ) .A: متضايفات .
( 3 ) .B: ترشده ؛C: سرشده . / « سرشده » ظاهرا به معناى « مرده » است ( ر ك : فرهنگ معين ، ذيل « سرشدن » ) ، امّا احتمال تصحيف را در ضبط نسخهءCنبايد از نظر دور داشت . /
( 4 ) .A: مؤيد .
( 5 ) .A: مؤيد .
( 6 ) .B: سرشتنده ؛c: سرشده .