تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زاد المسافر ( فارسى ) — صفحة 132

مساهمون:

ص١٣٢
مصنوع است كه ايشان همىگويند : مصنوع جز مواليد نيست ، و ما همىگوييم كه جملگى عالم جسم با هرچه اندر اوست مصنوع است . پس گوييم كه عالم به كلّيت خويش اين جسم مدوّر است كه همىگردد و از حاشيت او كه آن سطح بيرونى فلك الاعظم است تا بدان نقطهء مركز « 1 » كه آن ميانهء اين فلك است كه ياد كرديم ، با هرچه اندر اوست و هر شخصى از اشخاص نبات و حيوان و هر جزوى از اجزاى آن ، از عالم است . پس اگر صانع مواليد افلاك و نجوم است و عالم با مواليد خويش عالم است ، به جملگى لازم آيد كه بعضى از عالم « 2 » به قول ايشان مصنوع خويش باشد . و محال باشد كه قديمى باشد كه بعضى از او محدث باشد و بعضى از او نه محدث . و چو معلوم است كه اين بعض از عالم كه او مواليد است محدث است ، آن ديگر بعض نيز محدث باشد . و اگر عالم صانع بعضى از ذات خويش باشد ، اين صانع اندر ازل ناقص بوده باشد و آنچه اندر ازل ناقص باشد هميشه ناقص باشد و آنچه هميشه ناقص باشد روا نباشد كه وقتى نه ناقص باشد ، و عالم امروز كه مواليد با اوست ناقص نيست . پس پيدا شد كه عالم هميشه نبوده است . و چو ظاهر است كه بعضى از عالم مصنوع است و عالم همه جز بعض‌هاى خويش چيزى نيست ، دليل است بر آنكه « 3 » همگى عالم مصنوع باشد ، از بهر آنكه آنچه تمامى او به بعضى از او باشد كه آن بعض جز مصنوع نباشد ، ناچاره او مصنوع باشد ، چنان كه چو اندر پايه‌هاى تخت تمامى تخت است و پايه‌هاى تخت جز مصنوع نيست « 4 » ، تخت نيز مصنوع است . ) ( و نيز گوييم كه عالم جسم است و با صورت است . و مر جسم را صورت به دو گونه باشد : يكى آن باشد كه مر صورت او را سبب سپرى شدن مادّت او باشد و بس ، و آنچه از اجسام بر اين صورت باشد ، از او فعلى نيايد كه آن فعل از او جز بدان صورت نيايد ، چو پاره‌اى سنگ يا سفال يا جز آن كه مر او را صورتى است كه
هامش
( 1 ) .C: گران . ( 2 ) .C: صانع . ( 3 ) .B: كه ( بر آنكه ) . ( 4 ) .B: و پايه‌هاى تخت مصنوع است .