تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زاد المسافر ( فارسى ) — صفحة 129

مساهمون:

ص١٢٩
اين چهار صفت را بر گرفته است ، آن چيز داناى گوياى فاعل با خواست كه مردم است چرا مركّب باشد چو اندر ( اين ) پنج چيز كه ياد كرديم - و شما همى دعوى كنيد كه اين متحرّك فى الاصل ( كه ) مردم است با اين صفات عجايب كه مر او راست از آن چيز تركيب يافته است كه او مر آن صفات را بر گرفته است - مر آن صفات را با اين صفات هيچ مناسبتى نيست و اندر آن چيز از اين صفات كه او علم و ارادت و نطق و عقل است ، هيچ چيز نيست ؟ و اگر مر آن صفت‌پذير را كه مر آن چهار صفت ( را ) پذيرفته است مدبّرى و مقدّرى نيست ، آن جسم صفت‌پذير به شكل‌ها و صورت‌هاى بسيار و مختلف چرا قسمت پذيرفت ؟ و چو بعضى از اين چيز كه مر گرمى و سردى و ترى و خشكى را برگرفته است ، جمع شد وز او مرغى بىعقل و بىنطق و پرنده آمد و بعضى هم از اين چيز جمع شد ( وز او مردى عاقل و سخن‌گوى و رونده آمد و بعضى هم از اين چيز جمع شد ) وز او گل خوش‌بوى و نرگس مشكين آمد و بعضى هم از او جمع شد وز او زهرگيا « 1 » و زاك ناخوش بوى آمد ، دانستيم كه اين معانى مختلف اندر اين مصوّرات نه از اين صورت‌پذير آمد ، بل ( كه ) از مدبّرى آمد . و اگر اين جوهر كه مر اين چهار صفت را برگرفته بود ، به ذات خويش قسمت پذيرفت ، چندين تفاوت اندر اين « 2 » صورت‌ها كز او پديد آمد از كجا آمد ؟ بل ( كه ) بايستى كه همه به يك صورت آمدندى بىهيچ ديگرگونگى . و اگر تفاوت اندر مصوّرات به كمى ( و ) بيشى مادّت آمدى ، بايستى كه همهء مواليد بر يك صورت بودندى ، آن‌گاه يكى خردتر و ديگرى « 3 » بزرگ‌تر و يكى درازتر و ديگرى « 4 » كوتاه‌تر « 5 » آمدندى ( پس از آنكه همه به يك صورت بودندى « 6 » . ) و چو يكى گرم و خشك و تيزمژه « 7 » و گنده آمد چو سير ، و ديگرى گرم و خشك و تلخ و خوش‌بوى آمد چو مشك ، و يكى سرد و خشك آمد
هامش
( 1 ) .CB: زهر گياه . ( 2 ) .CB: - اين . ( 3 ) .C: يكى . ( 4 ) .A: يكى ؛C: ديگر . / تصحيح قياسى / ( 5 ) .CA: كوتاه . / تصحيح قياسى / ( 6 ) .B: - آن‌گاه يكى . . . بودندى . ( 7 ) .CB: تيزمزه .