چو كافور ، و ديگرى سرد و خشك آمد چو افيون - [ و هم اين ] اختلاف و تفاوت كه اندر چيزهاى بوييدنى است اندر چيزهاى خوردنى هست تا يكى گرم و نرم چو شكر ( است ) و ديگر گرم و نرم « 1 » چو پياز ( است ) - اين حال دليل است كه تفاوت اندر مصوّرات از بردارندهء اين « 2 » چهار طبع به صنع مقدّرى و مصوّرى حكيم است .
آنگاه گوييم كه معلوم است كه مر اين طبايع را اين جوهر پذيرفته است كه جسم است ، و روا نباشد كه چيزى كه او مر معنىها را پذيرفته [ باشد ] ازلى باشد ، از بهر آنكه ( اين ) صفات اندر اين جوهر بدانچه از جايى به جايى همىگردد - چنان كه چيز گرم سرد همىشود و چيز خشكتر همىشود - گواهى همىدهد كه اين جوهر پذيرندهء اين صفات نبوده است و سپس از آن به حدث مر اين صفات [ را ] پذيرنده شده است ، و هر كسى داند كه پذيرفتن چيز مر چيزى را جز سپس از ناپذيرندگى او نباشد مر آن را . و پديد آمدن بعضهاى اين جوهر با اين معنىها و بدين صفتها و صورتها كه ياد كرديم ، امروز باز برخاستن اين معنىها و صورتها از [ آن همى گواهى دهد كه هنگامى بود كز اين معنىها و صورتها چيزى بر اين جواهر پذيرنده پديد نيامده بود و باز پديد آمد ، از بهر آنكه آنچه امروز همى پديد آيد از بعضهاى اين جوهر با اين صفتها و صورتها ، پيش از اين بوده است و اين پديد آمدن بازپسين است مر اين پديد آمدنها را كه پيش از اين بوده است . و آنچه مر عدد گشتن حالهاى او را بازپسين ] باشد ، مر آن گشتنها « 3 » ( را ) نوبتى بيشتر باشد ، از بهر آنكه اگر مر نوبتهاى حال گشتن او را اوّلى نباشد [ بىنهايت باشد و آنچه به آخر رسد ] مر او را نهايت باشد و امروز حوادث به آخر است . پس پيدا آورديم كه مر عدد پذيرفتن اين جوهر كه جسم است [ مر اين معنىها ] و صورتها « 4 » را نهايت است و آن نهايت اين حوادث و
هامش
( 1 ) .C: سرد و تر .
( 2 ) .CB: - اين .
( 3 ) .A: گشتنهاى .
( 4 ) .A: صورتهاى .