تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زاد المسافر ( فارسى ) — صفحة 128

مساهمون:

ص١٢٨
ديگر باشد محدث باشد . پس آنچه مر طبايع را پذيرفته است - اعنى « 1 » مفردات را - و آن جسم است ، محدث است . و نيز گوييم كه اجسام عالم - از خاك و باد و آب و آتش - جزوهاى عالم‌اند و اندر اين جزوها فساد رونده است ، چنان كه گرم سرد همىشود و تر خشك همىشود و جز آن . و حكم اندر جزو چيز هم چو حكم باشد ( اندر كلّ ) آن چيز ، مگر اندر اندكى و بسيارى تفاوت باشد ميان ايشان . پس رفتن فساد اندر اجزاى عالم همى حكم كند كه ( فساد ) اندر كلّيت عالم نيز رونده است و ليكن بدانچه اجسام عالم بزرگ است - از افلاك و اجرام و جز آن - وز ما دور است ، مر آن نقصان‌ها « 2 » را كه اندر آن همىآيد اندر نمىيابيم . و نيز چو فساد اندر آن [ به زمان دراز ] همىآيد ، به سبب بزرگى آن اجسام گروهى را از مردمان همى گمان اوفتد « 3 » كه كلّ عالم فسادپذير نيست ، و ليكن فساد اندر او به حكم [ اين فساد كه ] اندر اجزاى او ظاهر است واجب است و درازى مدّت و پديد ناآمدن آن فساد به مدّتى اندك ، مر او را از حكم فساد پذيرفتن [ بيرون نبرد و آنچه فسادپذير باشد محدث باشد . پس عالم محدث است . ] [ و اهل طبايع مر عالم را ازلى گفتند و گويند كه چيزها از اين ] چهار طبع همىبوده شود [ چو گرمى و سردى و ترى ] و خشكى ، بىآنكه تدبيرى و تقديرى از جز ايشان همى بديشان پيوندد ، و همىننگرند كه اين چهار چيز كه ياد كرديم « 4 » ، صفت‌هااند و مر صفت را از موصوف چاره نيست تا بر او پديد آيد و آن موصوف كه مر اين چهار صفت را بر گرفته است جسم است كه مر او را حركت قسرى است و گشتن احوال است و مكان‌گير است و قسمت‌پذير است ، پس اين چيزى باشد بردارندهء چهار صفت ، نه مفردات « 5 » طبايع باشد . آن‌گاه گوييم كز اين موصوف كه مر
هامش
( 1 ) .CB: يعنى . ( 2 ) .A: نقصان‌هاى . ( 3 ) .CA: افتد . ( 4 ) .A: آورديم . ( 5 ) .A: مفرد ذات .