نزديكى ايشان به فاعل مطلق ، چنان كه بىنصيبى [ اين منفعل ] فرودين - كه خاك است - از فعل ، دليل است بر دورى او از فاعل حق . و نيز اختصاص هر يكى از اين فاعلان جسمى - كه اندر منفعلات [ جزوى ] با فاعل نخستين شريكانند - به فعلى كه آن فعل متعلّق « 1 » است به حركت قسرى كه آن را همى طبيعى گويند ، دليل است بر انفعال ايشان به جملگى ، از بهر آنكه هر يكى از اين فاعلان پذيرفتهاند مر آن تخصيص را از مخصّص خويش « 2 » و بدان منفعل گشتهاند . پس گوييم كه انفعال خاك و آب بدانچه مر صورتهاى شخصى را بپذيرفتند از طبايع مطلق ، همان انفعال است كه باد و آتش پذيرفتهاند مر آن فعل را كه يافتهاند از فاعل حق و همان انفعال است كه افلاك و كواكب بدان مخصوصاند از اثر كردن از آن قوّتها كه بديشان رسيده است از مؤثّر نخستين بىهيچ تفاوتى ، بل ( كه ) آن انفعال كه افلاك و انجم بدان مخصوص است قوىتر از آن است كه خاك و آب همىبدان مخصوص شود . نبينى كه آن صورتها پاينده گشته است و اين صورتها استحالت همىپذيرند ؟ وز بهر آن چنين است كه آن صورتها اندر آن اجسام بىميانجى حاصل شده است و اندر اين اجسام به ميانجيان ( به ) حاصل شود .
و پس از آنكه انفعال فلك و كواكب و آتش و باد را ياد كرديم ، گوييم كه فرو ماندن فاعلان جسمى از منفعلات خويش تا مر كلّيت آن را صورت نتوانند كرد - اعنى « 3 » مر خاك و آب را پس از آنكه همگى آن آراسته است مر پذيرفتن فعل را - دليل است بر تأثير اين منفعلات فرودين اندر آن فاعلان برين ، بر مثال فعل چوب تر اندر كارد تيز به كند كردن مر آن را و انفعال كارد از چوب پس از آنكه فاعل باشد اندر او . و فرق به ميان فاعل و منفعل آن است كه منفعل مر صفات فاعل را بپذيرد چو به فاعل پيوسته شود - يا به ذات يا به ميانجى - ، چنان كه آهن مر گرمى و روشنى را از آتش بپذيرد و جسم مر حركت « 4 » و ارادت را از نفس بپذيرد ، و فاعل مر
هامش
( 1 ) .CA: منفعل .
( 2 ) .A: خويشتن .
( 3 ) .CB: يعنى .
( 4 ) .C: + را .