از بهر آنكه مر آتش را گرمى و خشكى صفات و صورتهاى جوهرىاند كه تمامى او بديشان است ، پس آتش با آنكه مر او را فعل است اندر اشخاص جزوى ، با خاك و آب آميزنده است تا به گرمى خويش مر خاك و آب سرد را همى به هوا بركشد به يارى دادن هوا مر او را و خاك و آب سرد مر قوّت آتش قوى را ضعيف كند تا او بديشان منفعل شود . پس پديد آمد كه آتش و هوا نيز منفعلاناند « 1 » و ليكن انفعال ايشان كمتر است از انفعال خاك و آب ، و فعل اندر ايشان بيشتر است . و قوّتهاى افلاك و انجم نيز اندر مواليد عالم آينده است و بدين روى افلاك و انجم مر ايشان را انفعال باشد ، ( اعنى چو فعل ايشان به مواليد رسد ، از فعل فرو مانند و آن « 2 » مر ايشان را انفعال باشد . )
و نيز افلاك و انجم كه امروز مر ايشان را انفعال نيست و فعل هست ، با اين بسايط طبايع كه مر ايشان را انفعال هست و فعل نيست ، از صانع حكيم اندر مرتبت عدل برابرند ، از بهر آنكه افلاك و انجم سپس از انفعال جسمى ( و انفعال پذيرفتن مفردات طبايع ) ، انفعال تشكيل و تصوير يافتهاند تا مشكّل و ملوّن و مقدّرند به مقادير متفاوت ، چنان كه يكى از آن به مقدارى عظيم است چو قرص خورشيد و يكى به مقدارى خرد است چو نقطهء سها و جز آن ، و طبايع بسيط سپس از انفعال جسمى و انفعال پذيرفتن مفردات طبايع ، انفعال تشكيل و تصوير ( و تقدير ) نيافتهاند ، لاجرم امروز اين فرودينان كه [ انفعال سيوم نيافتهاند منفعلاند و آن برينان كه سيوم انفعال يافتهاند فاعلند تا بر مرتبت عدل راست باشند . « 3 » ]
و چو ظاهر كرديم كه جملگى اجسام اندر مراتب خويش فعلپذيرانند ، درست شد كه فاعلى مطلق هست بىهيچ [ انفعالى و او نه جسم است . ] و بهره يافتن اين منفعلات برين - چو افلاك و انجم و آتش اثير - از فعل ، دليل است بر
هامش
( 1 ) .A: منفعلاتاند .
( 2 ) .C: + زمان .
( 3 ) .B: باشد .