گويد ( ، قوله ) :
ذلِكَ بِأَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا اتَّبَعُوا الْباطِلَ وَ أَنَّ الَّذِينَ آمَنُوا اتَّبَعُوا الْحَقَّ مِنْ رَبِّهِمْ كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ لِلنَّاسِ أَمْثالَهُمْ
« 1 » . و اندر سلب صفتى ( از چيزى ) كه ايجاب حدث « 2 » باشد مر او را ، چنان كه درست كنيم كه عالم قديم نيست ثابت شود كه محدث است . و اندر سلب قديمى از او ايجاب حدث باشد مر او را ، و چو درست كنيم كه محدث است قديمى را از او نفى كرده باشيم . و خواهيم كه اندر اين قول به هر دو روى ثابت كنيم كه عالم محدث است . و بدانچه از اين معنى گوييم صلاح دين حق جوييم ، از بهر آنكه اندر اثبات حدث عالم قوّت توحيد و ضعف تعطيل است و اندر توحيد صلاح است و اندر تعطيل فساد است . و اللّه الموفّق و المعين « 3 » .
گوييم كه اين عالم جسمى است به كلّيت خويش . اگر درست كنيم كه ( جسم ) محدث است ، عالم محدث باشد ، از بهر آنكه صورت عالم بر جسم است . پس گوييم كه جسم كه موجود است ، از دو بيرون نيست : يا هميشه موجود بوده است و اين صفت چيز قديم است ، يا موجود شده است سپس « 4 » از آنكه نبوده است و اين صفت محدث است . و جسم يا متحرّك باشد يا ساكن « 5 » ، و هر جسمى كه متحرّك باشد ، از حالى به حالى ديگر گردنده باشد و جسمى كه بجنبد ، مر او را حالى نو شود كه پيش از آن مر او را آن حال نبوده باشد تا بدان سبب بجنبد . و دليل بر درستى اين قول آن است كه ما مر جسم آرميده را بينيم كه بجنبد ، پس بدانيم كه مر او را كارى نو شد تا بدان بجنبيد و اگر مر او را حالى نو نشدى هم بر آن حال كه بود بماندى . و چو مر او را از آن حركت كه پديد آمد بر حالى ديگر يافتيم ، از آن دليل گرفتيم بر آنكه حادثى افتاد . و ( چو ) حركت به حدث باشد هر متحرّكى محدث باشد ، پس عالم كه جسم متحرّك است محدث است « 6 » . و نيز ما مر جسم را
هامش
( 1 ) . محمّد ( 47 ) : 3 .
( 2 ) .CB: ضدّ آن صفت ( حدث ) .
( 3 ) .A: و اللّه خير موفّق و معين .
( 4 ) .CB: پس .
( 5 ) .B: + باشد .
( 6 ) .A: باشد .