آيد ، بايستى كه آن آلت كه مر غذاى عالم را به اطراف او فرستادى زمين بودى ، و اگر چنين بودى راهى بايستى كه غذاى عالم از آن راه از بيرون عالم به اندرون او آمدى و آن راه دهان عالم بودى ، و ما را ظاهر است كه مر عالم را دهان نيست و مر زمين را غذاى پذيرفتنى نيست وز بيرون چيزى اندر اين عالم آينده نيست ، پس ظاهر شد كه عالم از خردى بزرگ نشده است . و چو اين دو روى تركيب از عالم نفى شد ، بماند آنكه گوييم : صانع عالم مر اين عالم را از اجزاى هيولى جمع كرده است ، چنان كه جزوى نخست بنهاده است و ديگر و سه ديگر جزو به ترتيب همىنهاده است بر يكديگر به روزگار تا اين عالم كرده شده است . و اين روى تركيب از آن دو روى محالتر است ، از بهر آنكه اگر دايرهء فلك نبودى ، كه نخست مر زمين را تركيب كرد « 1 » ؟ و اجزاى زمين را جمع شدن بر مركز دايرهء فلك است ، چو دايره نبود روا نبود كه آن اجزا فراز آمدى البتّه ، از بهر آنكه مر اين جسم خاكى را دايرهء فلك دفع كرده است از هر جانبى تا چنين اندر مركز سخت فراز فشرده « 2 » شده است . و نيز گوييم كه فراز آوردن جزوهاى مختلف اندر يك صورت تركيب صنعى است - يعنى از كاركرد صانع جسم است - پس واجب آيد كه صانع اين عالم كه مر جواهر مختلف را اندر او جزو جزو فراز آورده است جسم است . و اگر چنين باشد ، مر او را صانعى ديگر بايد و اين محال باشد ، از بهر آنكه صانعان بسيار ( شوند و چو صانعان بىنهايت ) باشند مصنوع پديد نيايد . و چو صانع عالم جسم نيست تا مر جزوها را جمع كند وز او تركيب صنعى سازد به روزگار - چنان كه مردم سازند - و نيز قوّتى نيست كه اندر نطفه باشد يا اندر تخمى كه غذاى ( آن ) جسم را كه تركيب خواستش كردن از هيولى ، از هيولى « 3 » بستد تا مر اين عالم را فراز آورد به روزگار ، و چاره نيست از آنكه عالم مصنوع است بدان دليل كه حاصل شدن غرض از اين صورت كلّى پيداست و غرض از صورتى جز به قصد سازندهء آن
هامش
( 1 ) .B: نخست مر زمين را كه تركيب كردى .
( 2 ) .B: فسرده .
( 3 ) .CB: - از هيولى .