از صانع حكيم . اگر تركيب اين اجسام كلّى نيز به اجسامى ] ديگر است ، همين قول اندر آن اجسام و مركّبات واجب آيد ، آنگاه ميانجيان و كاركنان بىنهايت [ باشند ، از بهر آنكه اگر ] ميانجيان بىنهايت باشند تركيب جزوى وجود نيابد و مركّبات جزوى موجود است ، پس پيدا آمد كه مركّبات بىنهايت نيست و تركيب اين افلاك و انجم و امّهات كه اين مواليد از آن همى تركيب يابد « 1 » ، بىميانجى افلاكى و كواكبى و امّهاتى ديگر بوده است از صانع حكيم .
آنگاه « 2 » گوييم : چو مركّبات جزوى را حاصل شدن ايشان بدين ميانجيان و فاعلان است كه مر هر يكى را از ايشان فعلى است و وجود آن به زمان است از مايهاى كه آن مايه پيش از آن تركيب نه بر آن صورت ( بود ، ) واجب آيد كه ( آن ) مركّبات را كه تركيب ايشان نه از مايهاى باشد كه آن مايه ( نه ) بر آن صورت بوده باشد كه اندر آن تركيب است ، حاصل شدن نه به زمان بوده است ، بل ( كه ) هست كردن آن مايه با آن صورت به يك دفعت بوده است ، يعنى بر اين صورت حاصل شده است كه اين اجسام عالم امروز بر آن است . و برهان بر درستى اين قول آن است كه تركيب چيزهاى بودشى « 3 » بر دو روى است : يا آن است كز سوى مركز تركيب پذيرد ، چو تركيب نبات كه آن قوّت ابداعى « 4 » كه اندر تخم و بيخ نبات است غذاى خويش را از خاك و آب همىپذيرد و مر نبات را از بر سوى « 5 » تركيب همىكند تا از مركز سوى حاشيت همىبرشود ، يا آن است كه تركيب از اندرون خويش پذيرد به غذا ، چو تركيب حيوان كه آن قوّت ابداعى كه اندر نطفه است چو به موضع خويش افتد مر غذاى خويش را اندر كشد وز آن نخست آلتى سازد كه آن آلت مر غذا را قسمت كند بر جملگى اندامهاى خويش و آن جگر است كه از حيوان نخست آن پديد آيد تا جسد ( را ) به ميانجى اين آلت ساخته
هامش
( 1 ) .CA: يابند .
( 2 ) .A: آنگه .
( 3 ) .B: بودنى .
( 4 ) .BA: ابداع .
( 5 ) .B: برسو .