است ، به جبر و قسر مركّب شده است و مركّب او خداوند حركت ارادى است . و آنگاه « 1 » گوييم كه فلك با آنچه اندر اوست [ از ] جواهر مختلف كه مر هر يكى را از آن طبعى و صورتى و فعلى و حالى « 2 » ديگر است ، از آن صورتهاست كه به خواست خداوند حركت ارادى [ جمع ] شده است و تركيب يافته است ، و اين برهانى روشن « 3 » است . و دليل بر آنكه آنچه تركيب او از يك جوهر ( است ) - چو زمين و آب و جز آن - مركّب است ، [ آن است ] كه مر جملگى اين اجسام را تركيبى كلّى است بر مقتضاى حكمت و تحصيل غرضى كه آن غرض جز بدين تركيب حاصل نشود ، هرچند [ كه آثار « 4 » ] تركيب جزوى اندر هر يكى از ايشان ظاهر است بدانچه اجزاى هر جسمى از اين اجسام چهارگانه قصد سوى مركز عالم دارند بىآنكه [ مر ايشان را ] اندر مركز جاى است و بر يكديگر اوفتادهاند « 5 » و مقهور مانده از رسيدن بدان جاى كه مر آن را به ذات خويش هيچ عظمى نيست و فراخى .
[ پس ] آثار قهر كه بر اجسام پيداست دلايل تركيب است ، از بهر آنكه تركيب جز قهر چيزى نيست مر چيز را به خواست قاهر او . و تركيب كلّى [ مر اجسام را ] بر مقتضاى حكمت و تحصيل غرض كه آن غرض جز بدان تركيب حاصل نشود آن است كه اندر مركز عالم جسمى سخت است كه آن خاك [ است ] و مر تركيب نبات و حيوان را از او شايسته است از بهر دير گشادن اجزاى اين جوهر از يكديگر چو اضافت آن ( به ) خواهران ( او ) كرده شود ، و نيز تا نبات ( را ) سر اندر او سخت شود و نيفتد و ( به « 6 » ) بيخهاى خويش كه آن دهانهاى اوست مر غذاى خويش را به « 7 » آميختن آن به آب همىكشد ، و آب به زمين تكيه كرده است و با او همىآميزد مر ساخته شدن مركّبات جزوى را از ايشان تا از خاك با آب چيزى آيد
هامش
( 1 ) .A: آنگه .
( 2 ) .BA: + به حركتى .
( 3 ) .BA: ديگر .
( 4 ) .C: فساد .
( 5 ) .A: افتاده .
( 6 ) .A: با .
( 7 ) .A: با .