شده است و بگويد « 1 » عقل مردم را « 2 » كه چو نفس به هيولى اندر آويخته است ، همىپندارد كه اگر از او جدا شود مر او را هستى نماند ، تا چو نفس مردم از اين حال كه ياد كرديم خبر يابد ، مر عالم علوى را بشناسد و از اين عالم حذر كند تا به عالم خويش كه آن جاى راحت و نعمت است بازرسد . و گفته است كه مردم بدين عالم نرسد مگر به فلسفه « 3 » ، و هر كه فلسفه « 4 » بياموزد و عالم خويش را بشناسد و كم آزار باشد و دانش آموزد ، از اين شدّت برهد و ديگر نفوس اندر اين عالم همىمانند تا آنگاه كه همه نفسها اندر هيكل مردمى به علم فلسفه « 5 » از اين راز آگاه شوند و قصد عالم خويش كنند و همه به كلّيت آنجا بازرسند ، آنگاه اين عالم برخيزد و هيولى از اين بند گشاده شود ، هم چنان كه اندر ازل بوده است . )
( و عيب « 6 » اندر اين طريقت آن است كه گفته است : زمان جوهرى گذرنده است . از بهر آنكه اگر چنين باشد - چنان كه گفتيم - آن زمان كه پيش از آفرينش عالم بوده است ، بر عالم گذشته باشد و آخر آن زمان اگر چه دراز بوده است ، اوّل آفريدن اين عالم باشد و آنچه مر بعضى را از زمان او آخر باشد ، مر آن بعض را اوّل باشد ، و آنچه مر بعضى را از زمان او اوّل و آخر باشد ، او محدث باشد و اين راى فساد باشد . و چو فساد اين قول بدين بزرگى است و همهء حكما مقرّند به « 7 » ازليّت صانع عالم ، اين موضوع كه بر او همى حدث را لازم آرد ، باطل باشد . و چو فساد اين راى ظاهر است بدين روى كه ياد كرديم ، واجب است دانستن كه زمان گشتن حالهاى چيزهاى حال گردنده است پس يكديگر ، ) و چيزهاى بودشى بدانچه احوال « 8 » ايشان گردنده است [ زير ] زماناند بدانچه اندر حركات از حال به حال همىشوند ، و نفس كه او چشمهء حركت است و كلّ حركت از اوست - چنان كه
هامش
( 1 ) .C: مىگويد .
( 2 ) .C: به مردم .
( 3 ) .C: حكمت .
( 4 ) .C: حكمت .
( 5 ) .C: علم و حكمت .
( 6 ) .B: علّت .
( 7 ) .C: بر .
( 8 ) .C: حال .