چنان كه اندر آن مدّت ممكن باشد كه آن چيز بوده شده از آن چيز كه از او بوده شود بباشد ، چنان كه ميان خاستن ماهى از آبگير به طبع به مدّتى متناهى باشد ، پس واجب آيد كه عالم از صانع خويش به مدّتى متناهى سپستر « 1 » موجود شده باشد و آنچه او از چيزى محدث به مدّتى متناهى قديمتر باشد او نيز محدث باشد ، پس واجب آمد كه صانع عالم كه عالم از او به طبع او بوده شود ، محدث باشد . و اگر عالم از صانع به خواست او بوده شده است و با صانع اندر ازل چيزى ديگر نبوده است كه مر او را بدين خواست آورده است تا مر عالم را بيافريده است از آن خواست كه او اندر ازل بر آن بود تا « 2 » از ناآفريدن عالم ، پس مر عالم را چرا آفريد ؟ آنگاه گفته است كه چو همىبينيم كه خداى تعالى از خواست ناآفريدن عالم به خواست آفريدن آن آمده است ، واجب آيد كه با خداى تعالى نيز قديمى ديگر بوده است و آن ديگر قديم مر او را بدين فعل آورده است . )
( آنگاه گفته است كه آن ديگر قديم نفس بوده است كه زنده و جاهل بوده است . و گفته است كه هيولى نيز ازلى بوده است تا نفس به نادانى خويش بر هيولى فتنه شده است و اندر هيولى آويخته است و از او صورتها همىكرده است از بهر يافتن لذّات جسمانى از او . و چو هيولى مر صورت را دست بازدارنده بود و از اين طبع گريزنده بود ، بر خداى قادر و رحيم واجب شد مر نفس را فرياد رسيدن تا از اين بلا برهد ، و آن فرياد رسيدن از او - سبحانه - مر نفس را آن بود كه خداى مر اين عالم را بيافريد و صورتهاى قوى و دراز زندگانى اندر او پديد آورد تا نفس اندر اين صورتها لذّات جسمانى همىيابد و مردم را پديد آورد . و مر عقل را از جوهر الهيّت خويش سوى مردم اندر اين عالم فرستاد تا مر نفس را اندر هيكل مردم بيدار كند « 3 » و بنمايدش به فرمان بارى - سبحانه - كه اين عالم جاى او نيست و مر او را خطايى اوفتاده است - بر اين گونه كه ياد كرديم - تا اين عالم كرده
هامش
( 1 ) .C: از پستر .
( 2 ) .C: - تا .
( 3 ) .B: + از اين خواب .