آنچه نيامده است موجود نيست ، پس از او جز آن يك جزو كه مر او را اكنون گويند و آن پديد آينده است و ناچيز شونده ، چيزى ظاهر نيست و پديد آينده محدث باشد و محدث قديم نباشد و آنچه از او هيچ جزوى ثابت و قائم به ذات نباشد و عدمپذير باشد ، او جوهر نباشد . امّا خطايى عظيم و زيانى بزرگ اندر اين تصوّر بدان روى است كه هر كه مر زمان را نداند كه چيست ، به حقيقت آن كس تصوّر كند كه خداى تعالى را حدّ و زمان است و زمان بر او گذرنده است . و بدين تصوّر آن كس مر خداى را محدث تصوّر كرده باشد ، از بهر آنكه معلوم است هم مر حكماى دين را و هم مر حكماى علم « 1 » الهى را به برهانهاى عقلى ، كه عالم جسمى محدث است و چو زمان جوهر گذرنده باشد آن زمان كه پيش از آن بوده است كه خداى تعالى مر اين عالم را بيافريد گذشته باشد ، و آخر آن زمان كه خداى تعالى اندر او بىعالم بود آن ساعت بوده باشد كه خداى تعالى مر اين عالم را اندر او بيافريد ، و چو مر آن زمان را آخر بود ، لازم آيد كه مر زمان خداى تعالى را اوّلى باشد تا به آخر رسد و آنچه مر زمان او را اوّل و آخر باشد ، او محدث باشد . پس درست كرديم كه آن كس كه مر زمان را جوهر گويد ، مر خداى را محدث گفته باشد . و همه تحيّر مر محمّد زكريّا را كه چندان سخن ملحدانه گفته « 2 » است و به آخر مذهب توقّف را اختيار كرده است و گفته است : اندر آنچه همىندانم از كارها توقّف كردم و خداى مرا بدين توقّف عقوبت نكند ، بدين سبب بوده است كه زمان را جوهرى قديم تصوّر كرده است و گذرنده . )
( و آنگاه گفته است : بودش عالم از صانع حكيم از دو روى بيرون نيست : يا عالم از او به طبع بوده شده است و مطبوع محدث است ، پس لازم آيد كه صانع نيز محدث باشد « 3 » ، از بهر آنكه طبع از فعل فرو نايستد و آنچه بودش او « 4 » از باشانندهء او به طبع باشاننده باشد ، ميان باشاننده و بوده شده از او به طبع مدّتى متناهى باشد ،
هامش
( 1 ) .B: فلسفه .
( 2 ) .B: بگفته .
( 3 ) .B: است .
( 4 ) .CB: - او . / تصحيح قياسى /