اين عالم « 1 » جسم كلّى است و اجزاى او اندر عظم اوست كه آن مر جزوهاى او را مكان جزوى است به قول شما ، و كلّيّت عالم [ اندر فضاى ] كلّى است كه شما همىگوييد : بىنهايت است و به گرد عالم اندر گرفته است ، و ليكن به خلاف آن است كه شما همىگوييد : اگر خداى تعالى مر كوهى را از اين عالم بيرون كند ، مكان جزوى آن كوه كه عظم اوست و جزوهاى كوه اندر اوست برخيزد ( و ) ليكن جاى آن كوه اندر اين عالم تهى نماند « 2 » و برنخيزد . و ما گوييم كه مر شما را بر درستى اين قول برهانى نيست ، چو مر مكان خالى را اندر اين عالم وجود نيست . و هر كه مكانى را از جسم خالى كند آن مكان ناموجود شود ، و اگر مكان ناموجود شود « 3 » متمكّن از او بيرون نيايد . چنان كه شيشهء پرآب به دعوى شما مكان است مر آب را و اگر مر او را سرنگونسار ( به آب ) فرو برى تا هوا به دو پر نشود كه مكان را اندر ( او ) موجود بدارد ، آب از او فرو نيايد البتّه - هرچند كه مر آب را از بالا به نشيب آمدن طبع است - و آب برتر از هوا بايستد ، ( و « 4 » ) اندر آن شيشه ( مكانى پيدا شود كه آن آب بر سر هوا همى از آن ايستد كه اندر شيشه مكان ) بىمتمكّن ممكن نيست كه موجود باشد و ايستادن آب بر سر هوا ممكن است . و اگر به جاى آن شيشه مشكى باشد پرآب و سر او تنگ و مر او را سرنگونسار به آب فرو نهند و اندر هوا نگونسار بدارندش - چنان كه مر آن شيشه را داشتند - در وقت همه آب از او فرود آيد و مكان را اندر مشك وجود نماند ، بل ( كه ) نابوده شود به ظاهر ، هر چند كه مر آن مكان را كه آب اندر او بود هواى بسيط بگرفت بدانچه از مشك فراز آمد ( و ) چو هوا جاى آب بگرفت ، آن آب جاى هوا بگرفت به مبادله ، و چو شيشه فراز نيامد تا هوا جاى آن ( آب كاندر او بود ) بگرفتى مكان را وجود نبود .
پس پيدا شد كه وجود مكان به وجود متمكّن است و بىمتمكّن مر مكان را وجود نيست .
هامش
( 1 ) .CBA: + كه . / تصحيح قياسى /
( 2 ) .CB: بماند .
( 3 ) .CBA: نشود . / تصحيح قياسى /
( 4 ) .B: - و .