تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زاد المسافر ( فارسى ) — صفحة 98

مساهمون:

ص٩٨
هواست ، از بهر آنكه همىنداند كه هوا جسمى جايگير است چو ديگر اقسام جسم . و اگر نه چنين است ، چرا ظنّش نيفتد كه بيرون از اين عالم آب است يا خاك است به گرد آن گرفته ؟ پس ظاهر شد كه وهم عامّه را اين تصوّر بدان همىاوفتد « 1 » كه مر ( اين ) اجسام فرودين را ( - به خاصّه شخص خويش را - ) اندر ميان هوا بيند و چنان تصوّر كرده است كه هوا گشادگى تهى است نه جسمى . و اگر اندر شيشه مر جسم را كه مر او را سه بعد است از طول و عرض و عمق مكان بودى ، آن مكان نيز دراز و ( فراخ ) و ژرف بودى ، آن‌گاه چو بدين صفت بودى ، مكان نيز جسم بودى و جسم اندر جسم نگنجيدى . و اگر اندر شيشه مكان بودى ، مر او را از جسم فارغ كردن ممكن بودى ، آن گه شيشه نيز اندر مكانى ديگر بودى و آن‌گاه مكان اندر مكان بودى و مكان جايگير بودى و اين محال بودى . و ما به وهم مر شيشه را از هوا و آب تهى كنيم ، آن‌گاه گوييم : اندر شيشه مكانى فارغ است و آن مكان فارغ اندر مكان كلّى است كه به گرد شيشه گرفته است ، پس آن‌گاه آن مكان كه اندر شيشه است مر آن مكان كلّى را پر كرده باشد و اندر او جاى گرفته باشد . و چو حال اين باشد و آنچه او مر مكان را مشغول كند جسم باشد ، ( پس واجب آيد كه آنكه اندر شيشه باشد جسم باشد ) نه مكان . وز بهر آن چنين محال واجب آيد كه آنچه مر او را درازا و پهنا و بالا نباشد جسم باشد نه مكان ، و مكان چيزى نيست مگر عظم جسم . نبينى كه هرچه مر او را عظم نيست ، مر او را به مكان حاجت نيست ، بل ( كه ) مر او را مكان نيست ؟ پس ببايد [ دانستن كه هر جسمى به جملگى خويش - خرد يا بزرگ - اندر سطح بيرونى خويش است . و لازم نيست كه آنچه مر او را سطح باشد ] سطحى ديگر به سطح او پيوسته باشد ، كه اگر چنين باشد ، چنان كه گفتيم لازم آيد كه اجسام نامتناهى باشد ، از [ بهر آنكه سطح جز مر جسم را نباشد . و چو ] ( جسم متناهى است به سطح خويش و نهايت او سطح‌هاى اوست نه چيزى ديگر ، سطح او مكان كلّى اوست . و چو ) جسم متناهى است به سطح خويش و بيرون از جسم كلّى جسمى روا نيست كه باشد و
هامش
( 1 ) .A: افتد .