قول آن است كه سطح اندرونى مر سطح را از هوا يا از آب بيش گرد نگرفته است و سطح جسم [ نيست ، بلكه ] ميانجى است به ميان دو جسم ، و همچنين هر سطحى مكان است مر سطحى را كه اندر اوست . و چو درست است كه سطح جسم نه جسم است ، پس مكان جسم [ سطح ] اوست و هر چيز اندر سطح خويش است از اجسام و واجب نيست كه بيرون از سطح بيرونى جسم چيزى باشد به گرد سطح جسم اندر آمده ، كه اگر چنين باشد ، آنگاه جسم بىنهايت لازم آيد و اين محال است ، و ليكن چو مردم اجسام خاكى و آبى و آتشى اندر ميان هوا همىبيند و مر هوا را به گرد اين اجسام اندر آمده همىيابد « 1 » ، تا نفس او به علم رياضى مهذّب شود ، همى گمان آيدش كه هوا جسم « 2 » نيست ، بل مكانى تهى است . پس نفس او به وهم ( همى ) حكم كند كه بر هر جسمى يا عظمى چاره نيست از گشادگى كه به گرد او گرفته باشد كه اگر او برخيزد آن گشادگى بر حال خود بماند ، چنان كه همىبيند كه چو مردم از خانه بيرون شود جاى او تهى بماند .
و محمّد زكريّا چو ( اندر ) اثبات مكان و زمان از حجّت عقل « 3 » عاجز آمده است ، اندر كتب خويش جايى گفته است كه گواهى اندر اثبات زمان و مكان از مردم عامّه جويند ، خردمند آن كه نفس ايشان را بديهت باشد و به لجاج و براى متكلّمان پرورده نشده باشد و منازعت نجويند . ( و ) گفته است كه ( من ) از چنين مردمان پرسيدم « 4 » و گفتند كه عقلهاى ما گواهى همىدهد كه بيرون از اين عالم گشادگى است كه گرد عالم گرفته است و همىدانيم كه اگر فلك برخيزد و گردش نباشد ، چيزى هست كه آن هموار « 5 » بر ما همىگردد « 6 » و آن زمان است . و ما گوييم ( كه ) اين سخنى ( بس ) ركيك است و گواهى بس ناپذيرفتنى است ، از بهر آنكه نفس عامّه چو مر اجسام را چنان بيند كه هوا به گرد آن اندر آمده است و ظنّش چنان است كه هوا مكانى تهى است ، گمان برد كه بيرون از فلك نيز
هامش
( 1 ) .CBA: + و . / تصحيح قياسى /
( 2 ) .CB: جسمى .
( 3 ) .B: عقلى .
( 4 ) .A: پرسيديم .
( 5 ) .C: همواره .
( 6 ) .C: بر ما مىگذرد .