و گوييم كه « 1 » اگر آن جسم كوهى است يا به مثل سيبى است ، به قول شما مركّب است از جزوهاى نامتجزّى ، پس آن جزو ميانگى ( سيب ) متمكّن است و عظم او مكان جزوى است مر او را ، آنگاه شش جزو نامتجزّى به گرد آن جزو ميانگى اندر آمدهاند كه روىهاى بيرونى آن شش جزو مكان كلّى گشتهاند مر آن جزو ميانگى را و روىهاى بيرونى آن شش جزو به ديگر جهات باز مكاناند مر آن عظم ( را ) كز آن هفت جزو نامتجزّى حاصل شده است . و همچنين ( بر اين ) ترتيب هر سطحى كه جزوهاى نامتجزّى به گرد او اندر همىآيد ، روى اندرونى آن سطح مكان باشد مر آن عظم را كه اندر اوست - مكان كلّى - و آن عظم مكانى باشد مر آن جزوها « 2 » را كه اندر اوست . و درست است كه ( چو ) آن جزو اندرونى كه نامتجزّى است و متمكّن به حقيقت اوست برخيزد ، مكان جزوى آن كه آن عظم اوست برنخيزد و مكان كلّى او جز سطحهاى آن شش جزو كه به گرد او اندر آمدهاند چيزى نبود و هر جزوى از آن به عظم خويش متمكّن بود و سطح خويش مكانى بود مر متمكّن را ، و چو همهء متمكّنات برخيزد ، هم مكان جزوى برخيزد و هم مكان كلّى . و چو اندر سيب كه همىبرخيزد ، هر جزوى نامتجزّى به عظم خويش اندر مكان جزوى خويش است و به سطح خويش مر ديگر جزوى را بعضى از مكان كلّى اوست تا چو آن بعضها فراز هم آيند مكانى كلّى شوند [ مر ديگرى را و سيب همى به جملگى خويش برخيزد ، پس همهء ذوات و سطوح عظمهاى آن جزوها به برخاستن او برخيزد . و چو ظاهر كرديم كه عظمهاى آن جزوها ] مكانهاى جزوى بود و سطحهاى آن جزوها مكانهاى كلّى بود مر آن عظمها را كه به دو اندر بودند ، پيدا شد [ كه به برخاستن سيب ، نه مكان ] جزوى او ماند و نه مكان كلّى او .
و نيز گوييم كه آن ظنّ كه مر اين حكما را اوفتاد « 3 » كه گفتند : اندر شيشه مكان است [ مر هوا را و مر آب را به تعاقب ] يكديگر ، خطاست . و دليل بر درستى اين
هامش
( 1 ) .CB: - كه .
( 2 ) .A: جزوهاى .
( 3 ) .A: افتاد .