چيزى جسمى ( به ابداع ) پديد آرد ، آن چيز اندر اين عالم جاى نيابد و اگر چيزى ديگر اندر اين عالم گنجد ، لازم ( آيد ) كه اندر مكان يك جسم دو جسم بگنجد ، و اين هم چنان است اندر محالى كه نرم كردن آهن است به آب ، بل ( كه ) از آن محالتر است . و چو ظاهر كرديم كه روا نيست كه جسمى مبدع اندر اين عالم گنجد ، پيدا شد كه ابداع اندر اين عالم كه ملاست محال است ، پس گويندهء اين قول محال جوى است و محال جوى جاهل باشد .
و چو صانع حكيم مر اين جوهر متجزّى را مايهء پديد آوردن صورتهاى متفاوت المقادير ساخته است [ و مر چيزهاى بودشى « 1 » را به تركيب از او همى پديد آرد و اين تراكيب به گشتن اين دايرهء عظيم و اين دستافزارهاى بلند بر شده همى پديد آيد ] و اين دايرهء عظيم با آنچه [ اندر اوست نيز مركّب است ، خرد همى گواهى ] دهد كه تركيب [ آن مركّبات برين و اين امّهات فرودين نه چنين بوده است ] كه تركيب « 2 » مواليد است . و چو اين تراكيب كه به حركات افلاك و افعال امّهات است از [ چيزى است به زمان ، دليل است ] كه آن تراكيب به ابداع بوده است نه از چيزى ، از بهر آنكه دانيم كه مر افلاك و نجوم و طبايع را نه به افلاكى و نجومى و طبايعى ديگر تركيب كردهاند ، چنين كه همى مر [ مواليد را ] تركيب كنند ، و چو آن نه چنين بود و اين تراكيب چنان است كه چيز نامركّب پيش از مركّب حاصل است ، اين حال دليل است بر آنكه [ پيش ] از وجود اين اصلها و آلتها كه مركّبات زمانى به ميانجى ايشان همى حاصل آيند ، ( اصلى و آلتى ) موجود نبود ، بل ( كه ) آن صنع به ابداع بود كه افلاك و طبايع بدان پديد آمد و اين صنع كه بر هيولى ( همى ) پديد آيد بدين آلتهاى مختلف است پس از آن ابداع . پس درست كرديم سوى عاقل كه هيولى [ پيش ] از آن صنع ابداعى موجود نبود ، و طاعت هيولى امروز مر صانع را و آراسته بودن او مر پذيرفتن صورتهاى مولودى را ، گواست بر آنكه صانع حكيم مر او را از بهر اين صنع پديد آورده است . و قولى
هامش
( 1 ) .B: بودنى ؛C: بودش . / تصحيح قياسى /
( 2 ) .CB: تراكيب .