محال بودى . و قول آن كس كه بدانچه نبيند كه اندر چيزى از چيزها جسمى پديد آيد به ابداع نه از چيزى ، دليل گيرد بر تعذّر ابداع و عجز صانع ، چو قول آن كس باشد كه بر عجز خداى « 1 » از نرم شدن آهن به آب دليل گيرد بدانچه هرگز نديد كه خداى مر آهن را به آب نرم كرد بىهيچ تفاوتى ، و اين هر دو محال است و مر محال را به نابودن بر عجز قدرت او از آن دليل نشايد گرفتن كه جهل باشد . و هم چنان كه نرم كردن آهن به آب محال است اندر اين عالم ، به ابداع نيز جسمى پديد آوردن محال است ، و ليكن مر اين راه باريك را آن بيند كه خداى تعالى به نور دين حق دل او را روشن كرده باشد ،
وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ
« 2 » .
پس گوييم اندر برهان اين قول ، كه معلوم است اهل خرد را كه اين عالم جسم است به كلّيت خويش كه اندر او هيچ مكانى خالى نيست و تا جزوى از اين اجسام از مكان « 3 » خويش نرود ، جزوى ديگر جاى او نگيرد ، نبينى كه چو كوزهء تنگ سر را به آب فرو برى ، هوا به تدريج از او همىبرآيد و آب همى به دو « 4 » فرو شود تا ( چو ) همهء هوا از او برآيد پرآب شود و آن هوا كز كوزه برآيد به جاى آن ( آب ) همىبايستد كز حوض يا دريا به ( آن ) كوزه فرو شود ؟ و اگر مر سنگى را از آب به هوا برآرى ، آن سنگ اندر هوا بدان سبب جاى يابد كه آب به بركشيدن آن سنگ از او همىفرونشيند ؟ و ژرفبينان را معلوم است كه اندر اين عالم هيچ جاى خالى نيست . و چو حال اين است ، محال باشد گفتن كه چرا صانع حكيم به ابداع شخصى همى پديد نيارد و چو همى پديد نيارد ، همىدانيم كه ابداع متعذّر است ، بل ( كه ) بايد گفتن كه ابداع - اعنى « 5 » پديد آوردن جسمى نه از اين اجسام - اندر اين عالم محال است ، از بهر آنكه اندر اين عالم مر جسمى را به « 6 » جز اين كه هست جاى نيست ، از بهر آنكه جسم جوهرى ميانه تهى نيست البتّه « 7 » ، و اگر خداى تعالى
هامش
( 1 ) .CBA: خدا . / تصحيح قياسى /
( 2 ) . النّور ( 24 ) : 40 .
( 3 ) .C: جاى .
( 4 ) .CB: به دو همى .
( 5 ) .CB: يعنى .
( 6 ) .CB: - به .
( 7 ) .CB: - البتّه .