( اين جمله كه ياد كرديم ، مغز سخن محمّد زكريّاى رازى است اندر هيولى . و برهان كرده است محمّد زكريّا بر آنكه هيولى قديم است و روا نيست كه چيزى پديد آيد نه از چيزى ، بدانچه گفته است : ابداع - اعنى چيزى كردن نه از چيزى « 1 » - به مقصود كنندهء چيزى نزديكتر است از تركيب . يعنى اگر خداى مردم را ابداع كردى تمام به يك بار ، مقصود او « 2 » زودتر از آن به حاصل شدى كه به مهل « 3 » مر او را همى تركيب كند ، و اين يك مقدّمه است . آنگاه گويد كه صانع حكيم از كارى كه آن به مقصود او نزديكتر باشد ، سوى كارى كه آن از مقصود او دور تر باشد ميل نكند ، مگر آنگاه كه از وجه آسانتر و نزديكتر متعذّر باشد ، و اين ديگر مقدّمه است . آنگاه گويد : نتيجه از اين دو مقدّمه آن آيد كه واجب آيد كه وجود چيزها از صانع عالم به ابداع باشد نه تركيب . و چو ظاهر حال به خلاف اين است و وجود چيزها به تركيب است نه به ابداع ، لازم آيد كه ابداع متعذّر است ، از بهر آنكه هيچ چيز از هيچ چيز « 4 » اندر عالم همى پديد نيايد مگر به تركيب از اين امّهات كه اصل آن هيولى است . و گويد كه استقراى كلّى برابر برهان باشد و چو هيچ چيز در عالم پديد نيايد مگر از چيزى ديگر ، واجب آيد كه پديد آمدن طبايع از چيزى بوده است كه آن چيز قديم بوده است و آن هيولى بوده است ، پس هيولى قديم است و هميشه بوده است و ليكن مركّب نبوده است ، بلكه گشاده بوده است . و دليل بر درستى اين قول آن است « 5 » كه گويد كه چو اصل جسم يك چيز است كه آن هيولى است و اندر اين جسم كلّى كه عالم است جزوهاى هيولى بر يكديگر اوفتاده است و بعضى از جسم برتر است و بعضى فروتر است ، اين حال دليل است بر آنكه هيولى مقهور نبوده است پيش از تركيب عالم ، و چو مقهور نبوده است و قهرش به تركيب اوفتاده است ، گشاده بوده است پيش از تركيب و به آخر كار كه عالم
هامش
( 1 ) .B: + مر .
( 2 ) .C: + از او .
( 3 ) .B: به چهل سال .
( 4 ) .B: - هيچ چيز .
( 5 ) .B: دارد .