أَنَّى لَكِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ »
« 1 » و چنان كه از عاصف بن برخيا : كما دلّ عليه قوله تعالى :
« أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ »
« 2 » .
و چون كرامات اولياء مقترن به دعوت نيست مشتبه به معجزه نشود . و چون صدورش نه از راه اسباب عاديّه است ، با فرض كثرت از حدّ خرق عادت بدر نرود .
و امّا امثال سحر و شعبده چون از راه اسباب عادّيهء خفيّه است ، اگر مقترن به دعوى هم نباشد ، از معجزه ممتاز بود . و علامت سحر و نظاير وى آن است كه عالمان آن فنّ معارضهء وى توانند كرد ، بخلاف معجزه كه هر چند ساحران مثلا ماهر باشند در فن سحر ، معارضهء وى نتوانند كرد ، چنان كه از قصّهء سحره فرعون ظاهر است . و سرّش آن است كه هر چه از راه اسباب عاديّه است ، هر چند خفّى باشد به تعلّم فرا توان گرفت ، و از عهدهء معارضه آن بدر توان آمد . امّا هر چه از راه اسباب عاديه نبود از طريق علم و تعلّم راه او نتوان دانست ، تا معارضهء آن توان كرد . چه علم راهى ندارد به غير از راه اسباب عاديه ، و چون اسباب عاديّه نبود راه علم مسدود بود .
و چون حقيقت معجزه را دانستى ، بدان كه دلالت معجزه بر صدق صاحب معجزه بنا بر آن است كه چون صدورش به محض ارادهء خاصّ الهى است ، بىواسطهء اسباب عاديّه باشد . پس هرگاه مقارن دعوى شخصى شود مر اختصاص را از جانب الهى مثل آن باشد كه يكى از مقرّبان ملكى از ملوك ادّعا كند به جماعتى در حضور ملك ، رسالت ملك را به جانب ايشان . و ايشان حجّتى از او طلب كنند بر صدق اين دعوى . و او گويد حجّت من اين است كه ملك بخلاف عادت خود سه مرتبه برخيزد و بنشيند . و ملك مقارن شنيدن اين سخن سه نوبت چنان كند ، هرآينه شكّ نماند اين جماعت را ، و علم ضرورى حاصل شود به تصديق ملك مر آن رسول را . و اين حال بعينها حال مقارنت معجزه است مر دعوى نبوّت را .
هامش
( 1 ) . سوره آل عمران 3 / 37
( 2 ) . سوره نمل 27 / 39