تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سرمايه ايمان در اصول اعتقادات ( فارسى ) — صفحة 117

مساهمون:

ص١١٧
پس به طريق شكل اوّل گوئيم : تنصيص بر امام لطف است در معرفت امام ، و لطف بر خدا واجب ، نتيجه دهد كه پس تنصيص بر امام بر خداى تعالى واجب باشد . پس هرگاه تنصيص بر امام از جانب خدا صادر شود قبيح است كه پيغمبر تبليغ آن نكند . پس اظهار تنصيص و تبليغ آن بر پيغمبر نيز واجب باشد . پس تنصيص بر امام بر سبيل وجوب واقع شده باشد . و اگر بر بعضى مخفى باشد به سبب تقصير امّت باشد كه اخفاء آن كرده‌اند . پس آنچه بر خدا و پيغمبر واجب است البته صادر شده و ممتنع است كه صادر نشده باشد . و آنچه واجب است بر امّت - يعنى رسانيدن نصّى كه از پيغمبر بديشان رسيده باشد به ديگران ، واجب الصدور نيست ، بنابر آنكه جميع امّت معصوم نيستند . پس خفاء نصّ با وجود نصّ ممكن باشد . و عدم ظهور دلالت بر عدم نكند . پس باطل باشد اعتراض مخالفين كه اگر نصّ صادر مىشد هرآينه ظاهر مىبود و به ما مىرسيد و صحابه نيز در امر خلافت توقّف و ترديد نمىكردند و در تحقّق خلافت محتاج به بيعت نمىشدند . و وجه بطلان ظاهر است . چه صحابه غير معصوم بودند بالاتّفاق ، و حال آنكه خلافت و سلطنت منزلتى است عظيم كه همه كس را هواى آن هست : بعضى براى نفس خود و بعضى براى آن كس كه نفع از او مر او را بيشتر ممكن باشد ، و بعضى براى آنكه شايد وقتى نوبت به او يا به سلسلهء او يا به عزيزان او يا به كسى كه انتفاع از او بيشتر ممكن باشد تواند رسيد . و بسا اتقياء متورّعين از اهل ظاهر مشاهده مىشود كه از سر امرى كه اندك غرض نفسانى يا جاهى يا مالى در او باشد نمىتوانند گذشت ، پس چه تعجّب از جماعتى كه ظاهر از حال ايشان آن است كه از اسلام و ايمان ندانسته و نفهميده بودند سواى مصلحت نظام ملك و انتظام امور دنيوى ، و از نبوّت تصوّر نكرده بودند به غير از سلطنت و پادشاهى - و لهذا بسيار بود كه در بعضى امور از اكابر و اعيان آن طائفه اعتراضات بر حضرت رسالت - صلّى اللّه عليه و آله - صدور مىيافت و اين معنى را غمخوارى و دولت خواهى نام مىكردند ، و بسيار مىبود كه اوامر و نواهى آن سرور را تغيير مىدادند چنان كه بر صاحبان ادنى تتبّع در سير و احوال صحابه پوشيده نيست - كه آن جماعت اخفاء نصّ كنند به سبب طمع در خلافت كه اعظم مراتب ملك و