دانستندى تعيين كردندى سخنى در آن نبود . و ليكن سخن در خلافت از پيغمبر است و خليفگى او كه چگونه بىتعيين او ، يا بىاذن او صورت تواند بست و حال آنكه عادت پيغمبر و شأن او اين بود كه در ادنى غيبتى كه او را از مدينه روى مىداد البتّه تعيين خليفه از خود براى بازماندگان مدينه مىكرد . و يا لشكرى و سريهاى كه به جنگ دشمن مىفرستاد امير و سرورى تعيين مىنمود ، پس چگونه در وقت رحلت تجويز كرد كه جميع امّتشان را بىسرور و بىامير رها كند . آيا هيچ عقلى اين معنى را باور تواند كرد ، اگر ديدهء بصيرت باز باشد پردهء تعامى بر روى دانش و بينش فروگذاشته نبود . فتدبّروا يا اولى الأبصار !
و امّا مذهب معتزله و زيديّه آن نيز ظاهر البطلان است از آنچه در مذهب اهل سنّت گفتيم . چه نصب خليفه براى پيغمبر وجوبش براى ما معقول نيست .
بلى آنچه معقول است نصب اميرى است و رئيسى براى خود ، اگر خدا و رسول تعيين نكرده باشند . و لهذا فرقى كه قائل به شريعتى نيستند نصب رئيسى به جهت خود لازم دانند . امّا هرگاه اثبات كرديم وجوب تعيين امام و خليفه را بر خداى تعالى ، عقلا فارغ است از نصب امير و رئيس چه جاى خليفه و امام .
سرمايه ايمان در اصول اعتقادات ( فارسى ) — صفحة 113
مساهمون: عبد الرزاق اللاهيجي
ص١١٣