پس ، ديگرى برخاست و گفت : ندانستهايد كه مصطفى ( ص ) از خانهء فاطمه بيرون آمد ، دست على در دست گرفته و گفت : على ابن عم و برادر من است و از پس من خليفهء من است . هر كه در او به شك بود چنان بود كه در من به شك بود ، و هر كه او را پيروى كند ، او را راه راست نمايد و پيروى من كرده باشد .
و چون جمله سخن گفته بودند ، ابو بكر روى به قوم آورد و گفت : مرا امير خويش كردهايد و من از شما بهتر نيستم ، و گفت : « اقيلونى فلست بخيركم » ؛ يعنى مرا از اين كار به درآوريد « 1 » .
پس عمر برخاست و گفت : اقاله نكنيم و جز تو نخواهيم ، و همچنين به شورى از پس عمر .
چون آن قوم گرد آمدند و خواستند كه ديگرى را بنشانند ، امير المؤمنين ( ع ) بيامد و بايستاد و هفتاد منقبت و فضيلت در حق خود برشمرد و به هر منقبتى و فضيلتى كه بگفتى ، ايشان را سوگند دادى كه بجز از من ديگرى را اين مىدانيد ؟ و همه بر آن قرار دادند . و به عاقبت ، مكر و حيله كردند و آن همه ناشنوده كردند و عثمان را بنشاندند .
و بدين جمله كه گفته آمد ، معلوم شد كه امير المؤمنين ( ع ) حق خويش طلب كرد و به طلب كردن فرمود . و حرب كردن با معاويه - عليه اللّعنه - و ديگر خارجيان از بهر آن بود كه يار و انصار يافت از فرزندانش چون « 2 » امام حسن و امام حسين ( ع ) و محمد حنفيه كه به جوانى رسيده بودند و با قوت و نيرو بودند و هفتاد و پنج هزار مرد بر وى گرد آمده بودند ؛ بعضى آنان كه بر كشتن عثمان گرد آمده بودند و نتوانستند كه نزديك معاويه - عليه اللّعنه - شوند ، و معاويه و ديگران خون عثمان مىطلبيدند .
و ديگر ، يكى از اين بزرگان گويد كه ما مىيابيم ساداتى بسيار كه در عالم پراكنده ، چنان كه هيچ ولايتى و هيچ شهرى از ايشان خالى نيست ، و هميشه اندر ايشان علما و صلحا و زهاد و عباد بودهاند . و با اين همه ، گفتار و اعتقاد يكى دارند در آنكه على بن ابى
هامش
( 1 ) . اصل : به درآوريد .
( 2 ) . اصل : جو .