يافتند ، همه گرد آمدند . اول مردى برخاست ، نامش خالد بن سعد بود و خداى را حمد و ثنا گفت و بر مصطفى ( ص ) درود داد و گفت : يا ابا بكر از خداى بترس و بنگر كه با على چه مىكنى ؟ و تو دانى كه چون به قريظه به غزا شده بوديم و على آن چند مردان مرد و خداوندان قوت و نبرد را بر زمين افكنده بود ، و ما گرد پيغمبر درآمده بوديم و تو اندر ميان ما بودى ، پس مصطفى ( ص ) گفت شما را وصيتى مىكنم نگاه داريد ، وديعهاى پيش شما مىنهم ضايع مكنيد . على از من است و امام شماست ، فرمانش بريد ، و خليفهء من است در ميان شما ، وى را فرو نگذاريد ، و مرا اين جبرئيل مىگويد و از خداى تعالى نيز .
اگر چنين نكنيد حكم ما در ميان شما مختلف شود ، و كارهاى دينيان به هم آميخته ، و اندك روزگار برآيد كه بدترين خلق بر شما اميرى كند . و اهل بيت منند كه علم به ميراث گيرند ، و توانند كه به كار امامت بايستند . و خداى تعالى با من حشر كناد آن را ، كه در اينچه گفتم طاعت من دارد و وصيّت من نگاه دارد ، و از بهشت بدان بزرگى محرومش گرداند كه سخن من فراموش كند و وصيت من از دست بدارد . نيز عمر برخاست ، و بانگ بر خالد زد و گفت : خاموش باش ! كه تو نه آن مردى كه به مشورت تو كارها كنند و بر رأى تو برند .
پس ، سلمان فارسى برخاست و بر آن گونه سخن گفت .
پس ، ابو ذر برخاست و همچنين گفت .
پس ، يك يك برمىخاستند تا نوبت به خزيمة بن ثابت رسيد - رحمه اللّه . وى برخاست و گفت يا معشر القريش ! شما دانيد كه مصطفى ( ص ) گواهى من به گواهى دو عدل بر گرفتى . « 1 » من گواهى مىدهم كه مصطفى ( ص ) گفت كه على از پس من در ميان شما خليفهء من است و امام شماست ، و اگر وى را فرا پيش داريد ، راه راست يابيد و اگر نه چنين كنيد هلاك شويد ، كه مثل وى چون مثل كشتى نوح است ، كه هر كه در او مىنشست برست ، و هر كه ننشست به آب هلاك شد .
هامش
( 1 ) . پيامبر ( ص ) گواهى خزيمة بن ثابت را معادل دو گواهى مىدانست . م