عشيرتى ، با پناه ايشان شدمى و شما را از خود بازداشتمى .
چهارم ، « 1 » موسى ( ع ) كه فرعون را و قومش را گفت كه :
« فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ »
« 2 » ؛ يعنى از شما گريختم ، چون از شما بترسيدم .
پنجم ، « 3 » هارون ( ع ) كه چون موسى ( ع ) وى را گفت : چرا خاموش بودى تا قوم گوساله پرستيدند ؟ گفت :
« إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي »
« 4 » ؛ ايشان بر من خيره شدند و نزديك بود كه مرا بكشند .
ششم ، مصطفى ( ص ) كه چون قوم در شب به كشتن وى آمدند ، مرا بر بستر خود بخوابانيد و به غار گريخت . و هر كه گويد كه حال پيغمبران نه چنين بود و ايشان در نماندند كافر شود ، و ايشان را به دروغ زن داشته بود ، و چون اين پيغمبران راست گفتند و با وحى و تنزيل كه ايشان را مىآمد از دست قوم درماندند ، پس وصى پيغمبر - كه بىوحى و تنزيل بود - اولاتر كه از دست قوم درماند و در خانه نشيند .
و ديگر ، ابو ذر غفارى - رحمه اللّه - چنان كه با معاويه چون مذهب جبر پيدا كرد فرا نساخت ، با ديگران نيز فرا نساخت ، و هر جا سخن گفت ، و از بهر اين بود كه عثمان وى را از مدينه بيرون كرد .
و صادق ( ع ) گويد كه چون كار بر ابو بكر قرار گرفت ، جماعتى چون سلمان فارسى و ابو ذر غفارى و عمار ياسر و جز ايشان دوازده كس به نزديك امير المؤمنين شدند و گفتند كه كار چنين مىرود و ما را دشوار مىآيد ، چرا كه از لب درربار حضرت مصطفى ( ص ) شنيديم كه حق با على بود و على با حق بود ، و نزديك است كه در رويم و اين مرد را از بالاى منبر فرو كشيم . امير المؤمنين ( ع ) گفت : اگر چنين كنيد خون خود بريزيد كه شما اندكيد ، ليكن برويد و حجت بر او گيريد . پس از آن ، چون ابو بكر را بر منبر
هامش
( 1 ) . اصل : 4 .
( 2 ) . شعراء / 21 .
( 3 ) . اصل : 5 .
( 4 ) . اعراف / 150 .