چون از پيغمبر يا از صادق ديگر دانستن خدا را بياموخته باشد ، از پس آن پيغمبر يا آن صادق ديگر به كارش بايد يا نبايد ؟ نگويد كه به كارش نيايد كه منكرى عظيم گفته باشد .
و اگر گويند به كارش بايد ، ما نيز گوييم اگر چه از سر انديشه خداى را دانسته باشد ، از آن پس پيغمبرى يا صادقى از بهر بسيار چيزها به كارش بايد .
سؤال : اگر گويند آنچه كسى تواند كه خود به جاى آورد نيكو نبود ، زيرا كه گفتن كه به جاى آور . چون عاقل مىتواند كه به انديشه خدا را بداند ، بايد كه از پيغمبر و امام و از هيچ كس ديگر نيكو نباشد وى را گويد : خدا را بدان . و اگر چنين گويند ، وى را رسد كه گويد : شما را به كار نيايد ، كه مرا چون ببايد دانستن ؛ من خود بدانم .
جواب آن است كه بسيار چيز بود كه عاقل داند و چون نكند از هر كس به اتفاق نيكو بود وى را بر كردن آن فرمايد . نبينى كه از خداى تعالى و از پيغمبر و امام نيكو بود كه خلق را گويند شكر منعم كنيد و امانت به جاى آوريد ، چنان كه در قرآن است ، با آنكه هر عاقلى وجوب اين به عقل مىداند . و همچنين نيكو بود كه خلق را گويد ظلم مكنيد و دروغ نگوييد ، چنان كه در قرآن است ، با آنكه هر عاقل قبح اين به عقل مىداند . پس آنچه هنوز ندانسته باشد ، و انديشه بايد كردن تا بداند نيكوتر بود كه وى را گويند تفكر كن تا خداى را بدانى و به ثواب رسى و از عقاب برهى .
سؤال : اگر گويند : گوش [ به ] پيغمبر بايد داشتن يا نه ؟
جواب آن است كه هر كه پيغمبرى شخصى بدانسته باشد ، واجب بود كه گوش به وى دارد ، و هر آنچه به كردنش فرمايد مىكند ، و هر آنچه به ناكردنش فرمايد نكند . و اگر به كردارى وى را مخالفت كند در خداى تعالى عاصى شود ، و اگر به اعتقاد وى را مخالفت كند كافر شود . و هر كس كه پيغمبرى آن شخص ندانسته باشد گوش با وى كردنش واجب نبود ، دليلى در معجزش انديشه و نظر كردن واجب بود . پس چون معجز به جاى خويش بايد ، واجب بود كه پيغمبريش بگردد و گوش با وى دارد ، و هم آن كند كه گفته آمد . و از پيش ، به دليل پيدا كرده شد كه دانستن پيغمبرى شخصى بىدانستن خداى تعالى محال بود .
رسائل فارسى جرجانى ( فارسى ) — صفحة 119
مساهمون: ضياء الدين جرجانى
ص١١٩