تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى جرجانى ( فارسى ) — صفحة 115

مساهمون:

ص١١٥
بدانستمانى ، و هر آنچه جز از اين صفت بود چنان كه به عقل توان دانستن به قول پيغمبر نيز دانسته آيد از صفات خداى تعالى نفيا و اثباتا ، و همچنين دفع شبهات و آنچه به قول وى دانسته آيد از وعد و وعيد و شرعيات و آنچه بدين ماند . و هر وقت كه پيغمبرى پديد آمدى ، جهانيان بيشتر آن بودندى كه خدا را قادر و عالم و حكيم گفتندى ، و اگر چه در چيزهاى ديگر مذهبهاى فاسد داشتندى ، چون خداى را زن و فرزند گفتن و چيزى را غير از خداى تعالى به معبود دانستن و خداى را جا و مكان اثبات كردن و آنچه بدين ماند از اباطيل كه به اعتقاد كرده بودند ، از بهر اين بودى كه چون معجز بديدندى ، و شبهه‌اى تصور كردندى به پيغمبريش مقر آمدندى ، و هر آنچه باطل بودى به قول وى از دست بداشتندى . و آنان كه اعتقادى به صانع و قادر و عليم حكم نداشتندى ، چون دهرى و طبيعى و فلسفى و منجم ، و هر يكى مؤثرى ديگر مىگفتى ناچار پيوسته خلاف هستى و نيستى صانع مىشنودندى . پس چون بر دست پيغمبرى معجزى ديدندى و دانستندى كه تأثير آن مؤثر ، كه مىگويند اندر آن حال چنان محال بود ، پس به اندك انديشه ما - كه آن معجز را فاعلى قادر و عالم بايد - علم حاصل كردندى ، پس پيغمبرى آن پيغمبر و صدقش بدانستندى . و تعليميان چون حال بر اين منوال يابند - كه رفته است - پندارند كه معرفت از شنودن حاصل شده است ، و نمىدانند كه علم بدانچه به اتفاق تعليمى بود چون شرعيات ، اصلش نيز به انديشه شود كه اندر معجز پيغمبر نظر كرده باشند و پيغمبرى وى را بدانسته . و ديگر ، تعليمى را گويند مذهب بسيار است و در هر يكى تعليم مىرود . نگويد كه جمله حقند « 1 » ، پس چون مذهب مخالف او لازم آيد و نگويد كه جمله باطلند « 2 » كه بطلان مذهبش لازم آيد ، پس بنماند الّا كه يكى حق است و باقى باطل . پس حقى آن مذهب حق به انديشه و عقل معلوم گردد يا به تعليمى ديگر . گوييم : حق آن تعليم به عقل و انديشه معلوم گردد يا به تعليمى ديگر . اگر گويند : به
هامش
( 1 ) . اصل : حق‌اند . ( 2 ) . اصل : باطل‌اند .