است ، پس هيچ چيز « 1 » از علم او بيرون نيست ؛ بخلاف علم به وجه جزئى كه چون تابع وجود معلوم است و « 2 » متغيّر و مخصوص حال حضور او و « 3 » ظاهر اوست و شامل باطن و كنه ذات و همهء خصوصيات او نيست ، پس اين علمى است ضعيف و ناقص و « 4 » بالضروره لايق جناب او « 5 » نتواند بود ؛ و از آنچه گفتيم ظاهر شد كه وجه كلّى و وجه جزئى قيد علم است ؛ يعنى علم ، كلّى است نه جزئى .
و متكلّمان غافل شده گمان كردهاند كه قيد معلوم است ، پس بر ايشان طعن و تشنيع نموده ، مىگويند : هرگاه زيد مثلا انسانى است جزئى ، به وجه كلّى يعنى به عنوان انسانيّت تنها كه معنى كلّى است معلوم باشد ، نه به وجه جزئى يعنى به عنوان خصوصيت زيدى ، لازم آيد كه خصوصيات جزئى قاطبة از علم او بيرون باشند و جناب او به اينها « 6 » جاهل باشد - سبحانه و تعالى « 7 » عن ذلك - و چنان كه « 8 » بيان شد ، معلوم است « 9 » كه مراد ايشان اين « 10 » نيست ؛ بلكه زيد مثلا ، با تمام ذات و ماهيّت « 11 » ، و خصوصيّت كلّى و جزئى ، چنان كه « 12 » [ معلول ] اوست « 13 » ، معلوم او نيز هست ؛ و او به محض ذات ، چنان كه علّت اوست « 14 » ، عالم به او نيز هست ؛ و هيچ چيز ، نه كلّى و نه جزئى ، چنان كه از معلوليت او بيرون نيست ، از علم او نيز بيرون نيست .
هامش
( 1 ) . الف : « چيز » ندارد .
( 2 ) . ب : « و » ندارد .
( 3 ) . الف : « و » ندارد .
( 4 ) . الف : « و » ندارد .
( 5 ) . ب : « او » ندارد .
( 6 ) . ب : « آنها » .
( 7 ) . ب : « و تعالى » ندارد .
( 8 ) . ب : « چنانچه » .
( 9 ) . ب : « معلوم گشت » .
( 10 ) . ب : « آن » .
( 11 ) . ب : « ماهيّت » .
( 12 ) . ب : « چنانچه » .
( 13 ) . الف و ب : « معلوم اوست » :
( 14 ) . الف : « معلوم او نيز هست . . . چنان كه علّت اوست » ندارد .