جهت گويند : غرض در فعل او « 1 » نيست .
و متكلمان از اين معنى غافل شده گويند : غايت در فعل او اين است « 2 » كه فعل عالم فى نفسه خير و نفع است و اگر غرض در فعل او نباشد لازم آيد كه لغو و عبث باشد .
و حكما جواب گويند كه : اگر خوبى عالم فى نفسه غايت فعل او باشد و او به سبب اين معنى كه « 3 » لا محاله معنى [ اى ] است « 4 » غير ذات او ، فعل عالم را كند ، دو مفسده لازم « 5 » آيد :
يكى اينكه خداى تعالى در فعل خود به ذات خود ناتمام و محتاج به غير باشد « 6 » .
دوّم اينكه هرگاه كسى كه كار را براى اينكه آن كار خوب است « 7 » كند ، پس چون آن كار را كند صادق است كه خوب كرده « 8 » و اين خوبى براى او به سبب اين كار به هم رسد و اگر آن كار را نكند صاحب اين خوبى نباشد ؛ پس لازم آيد كه ذات الهى - تعالى و تقدّس - به ذات خود ، خوب و جواد و محسن نباشد و از فعل عالم كسب اين صفت كمال كند ؛ و اين هر دو محال است ؛ بلكه جناب او براى اينكه فى نفسه « 9 » خير و جواد و محسن است ، ايجاد عالم كند ؛ نه براى اينكه خير و جواد و محسن شود ؛ و لغو و عبث وقتى لازم آيد كه فعل عالم بىفايده باشد ؛ بلكه تمام فايده و نفع است براى عالم ؛ امّا آنچه خداى تعالى را « 10 » بر فعل عالم داشت « 11 » ، خوبى عالم نيست ؛ بلكه خوبى خداست ؛ و از اين لازم نيايد « 12 » كه عبث باشد .
هامش
( 1 ) . ب : « خدا » .
( 2 ) . ب : « گويند غرض در فعل او هست » .
( 3 ) . الف : « كه » ندارد .
( 4 ) . الف و ب : « معنى است » .
( 5 ) . الف : « عالم را كند ، گويند و مفسده لازم » .
( 6 ) . ب : « محتاج به غير خود باشد » .
( 7 ) . الف : « آن كار خوب ، خوب است » .
( 8 ) . الف : « خوب كرد » .
( 9 ) . الف : « براى اينكه خودش فى نفسه » .
( 10 ) . ب : « خدا را » .
( 11 ) . ب : « واداشته » .
( 12 ) . الف : « بلكه خوبى خدا و از اين لازم آيد » .