تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ( فارسى ) — صفحة 98

مساهمون:

ص٩٨
رسد ؛ چنان كه هرگاه « 1 » علم به مقاربت آب با آتش و آفتاب ، مدّتى متمادى كه سبب گرم شدن اوست به هم رسانيم ، لا محاله جزم به گرم شدن او كنيم ، اگر چه هنوز احساس و لمس او نكرده باشيم ؛ و اين علم را علم به وجه كلّى گويند ؛ چه اين علم مخصوص حالى از احوال معلوم و تابع هيچ چيز او نيست ؛ بلكه قبل از او و بعد از او و در همهء احوال باقى است ؛ چنان كه هرگاه منجّمى به ادله و قوانين نجومى علم به هم رساند به اسباب و اوضاعى « 2 » كه مقتضى كسوف آفتاب است « 3 » مثلا در فلان وقت بعينه ، پس « 4 » آن منجم پيش از آنكه آن وقت آمده باشد ، علم جزم به هم رساند به گرفتن آفتاب در آن وقت ؛ و چون آن وقت بيايد ، بىآنكه نگاه به آفتاب كند يا از كسى شنود ، همين كه داند آن وقت آمده جزم داند كه آفتاب گرفته ؛ و همچنين بعد از گذشتن آن وقت جزم داند كه آفتاب در آن وقت گرفته بود بىآنكه اصلا نگاه كرده « 5 » و ديده باشد ؛ پس اين علم يقين ، كه او به گرفتن آفتاب دارد علمى است كلّى و دائم ، كه هيچ گونه تابع وجود آن گرفتن و متغيّر به تغيّر او نيست . چون اين مجموع معلوم شد ، بدان كه حكما گويند كه : علم الهى به جزئيات از قسم دوّم است كه كلّى و دائم و باقى است ؛ زيرا كه ذات او علّت همه چيزها است و علم به ذات خود دارد و اين علم ، عين ذات اوست ؛ پس به محض ذات خود ، نه به صفت « 6 » و صورت ، و نه از وجودات اشيا ، همهء آنها را مىداند ؛ پس علم او به اشيا علم اوست به ذات خود ؛ و علمش به ذات خود ، عين ذات اوست كه قبل از وجود اشيا و بعد از فنا آنها هميشه ثابت و باقى است و از هر « 7 » گونه تغيّر منزّه و برى است ؛ و لا محاله اين نحو علم ، افضل « 8 » و اشرف و اتم است از علم به وجه جزئى ؛ زيرا كه ثابت و باقى ، و از غير ذات خود غنى است ؛ و چون ذات او علّت هر كلّى و جزئى
هامش
( 1 ) . ب : « چنانچه ما هرگاه » . ( 2 ) . الف : « اوضاع » . ( 3 ) . ب : « است » ندارد . ( 4 ) . ب : « بعينه است پس » . ( 5 ) . ب : « كرده باشد » . ( 6 ) . ب : « به محض ذات خود ، از ذات خود ، نه به صفت » . ( 7 ) . ب : « هر » ندارد . ( 8 ) . ب : « برى است و اين نحو ، افضل » .