شرط دوم : اينكه در اثناى سفر يكى از سه چيز كه گفته مىشود عارض شود :
يكى آنكه به شهرى يا مكانى كه در آنجا توطّن داشته باشد ، برسد . و در معنى وطن ميان علما خلاف بسيار هست . امّا آنچه اين بندهء حقير از احاديث اهل بيت طاهرين - عليهم السلام - فهميدهام و به آن عمل مىكنم اين است كه مراد جايى است كه آنجا را وطن خود قرار داده ، به اين معنى كه هر بار كه از آنجا حركت و سفرى كند باز رجوعش به آنجا باشد و هر مرتبه كه آنجا آيد اقلا شش ماه در آنجا بوده باشد . و چون به اين قصد در جايى خانه بگيرد و رخوت و اسباب و عيال خود را به آنجا آرد و توقّف فرمايد ، اگر چه هنوز يك روز بيشتر در آنجا نبوده باشد ، و اگر ملكى و خانهاى از مال خود در آنجا نداشته باشد ، هر بار كه از آنجا سفر و رجوع نمايد تا در آن موضع باشد ، اگر چه يك ساعت بيشتر نباشد و يك نماز بيشتر در آنجا نكند ، مىبايد آن نماز را تمام كند .
و اگر بعد از آن توطّن آنجا را بر طرف كند و به جاى ديگر نقل كند ، پس اگر ملكى از او در آنجا باقى باشد ، اگر چه همين يك درخت بيشتر نباشد ، آنجا براى او همان وقت حكم وطن دارد و هر مرتبه كه وارد آن شهر و آن مكان شود تا در آنجا [ باشد بايد ] نماز را تمام كند و چون بيرون رود قصر كند .
و اگر نه توطّن و نه ملك هيچ چيز از او در آنجا باقى نباشد ، توطّنش آنجا باطل شود و با ساير منزلها متساوى باشد .
و امّا اگر ارادهء توطّن در محلّى داشته باشد و هنوز خانه و منزل و قرار در آنجا نگرفته باشد ، آنجا هنوز براى او وطن حساب نشود .
و همچنين اگر كسى در جايى نه به قصد توطّن ، بلكه براى كارى و حاجتى توقّف كند ، مثل طلبهاى كه به قصد تحصيل علم در شهرها و مدرسهها مىباشد و تجّارى كه براى تجارت در جاها توقف مىكنند و غير ايشان هركس از اين قبيل باشد ، اگر اين جماعت ده سال [ هم ] در آنجا باشند ، آنجا براى ايشان وطن نشود .
رسائل فارسى ( فارسى ) — صفحة 311
مساهمون: حسن بن عبد الرزاق لاهيجى
ص٣١١