مىرفت پنجاه سال داشت ، چون به قريهاى رسيد كه اهل آن همه هلاك گشته و استخوان ايشان خاك و پوسيده شده ، يا در صحرا به كشتگان بخت نصر رسيده ، ديد كه سباع بحر و برّ و هوامّ گوشت آنها را مىخوردند ، تعجب نمود ، گفت : خدايا اين جماعت را بعد از آنكه سباع خورده و خاك شده باشند چون زنده مىكنند ؟
خدا او را همانجا ميراند و صد سال مرده بود ، بعد از آن زنده كرده به خانه آمد ، همان [ پيامبر ] پنجاهساله [ بود ] و پسرش صدساله ، و مخفى نباشد كه تواند كه عزير و ارميا هر دو نام يك شخص باشد ، يا اينكه حكايت دو بار واقع شده باشد ، يك بار براى او در قريهء هلاك شده و يك بار براى ارميا در كشتگان بخت نصر .
امّا حمل زن و وضع پسر در حكايت عزير وارد شده نه ارميا ، و اللّه اعلم .
و چنان كه هفتاد كس از اكابر بنى اسرائيل كه حضرت موسى ( ع ) با خود به ميقات برد مىگفتند : ما به تو ايمان نمىآوريم تا خدا را آشكار ببينيم ، پس جناب الهى صاعقهاى از عذاب بر ايشان گماشت كه همه در همانجا هلاك گشتند .
بعد از آن حضرت موسى ( ع ) عرض نمود كه خدايا اين جماعت با من آمدند كه شاهد صدق نبوّت من شوند كه ايشان را هلاك كردى بنى اسرائيل تكذيب من بيشتر خواهند كرد ، پس باز همه را زنده گردانيد و به خانههاى خود رفته ، اكل و شرب و نكاح نمودند و اولاد به هم رسانيدند و بودند تا هر كدام به اجل خود مردند .
و چنان كه اهل قريه از بنى اسرائيل هفتاد هزار خانه بودند ، هر ساله در ميانشان طاعون مىشد ، اغنيا از شهر بيرون مىرفتند و موت از ايشان رفع مىشد ، و فقرا كه استطاعت به رفتن نداشتند ، مىماندند و موت بر ايشان مىشد .
اينها مىگفتند : اگر ما هم مىرفتيم ، از طاعون ايمن مىشديم ، و آنها مىگفتند اگر ما هم مىمانديم مثل ايشان مىمرديم .
پس سال ديگر اتفاق نموده همه بيرون رفتند و كنار دريايى نزول كردند ، همين
رسائل فارسى ( فارسى ) — صفحة 282
مساهمون: حسن بن عبد الرزاق لاهيجى
ص٢٨٢