بر روى خود و ديگران بستند .
و چون در آخر خمول حقّ از حدّ گذشت و كار به جايى رسيد كه اگر ديگر تحمل مىشد از نام ايمان هم نشان نمىماند ، و حقّ بالكليّه باطل مىگشت ، بالضروره حضرت امام حسين - عليه السلام - ملجأ به قتال شد و با وجود اين چنين نبود كه ايشان - صلوات اللّه عليهم - ندانسته هر كه را رسد كشند و رقم قتل على العميا بر صحيفهء خوب و بد كشند ، بلكه در هر حركت و سكون و هر حال و به هر منوال نظر به هر امرى جزئى چه جاى كلى ، انبياء و ائمهء هدى - صلوات اللّه عليهم - در مقام هدايت و ارشاد عباد بودند و تا مستحق حيات و ممات را از هم جدا نمىكردند نه خود و نه ديگرى را اذن قتل نمىفرمودند ، و اين معنى از آنچه گفتيم بسيار ظاهر است و
« رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيَّاراً إِنَّكَ إِنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبادَكَ وَ لا يَلِدُوا إِلَّا فاجِراً كَفَّاراً »
« 1 » در دعاى حضرت نوح - عليه السلام - دليل است در غايت وضوح .
و روزى كافرى به خدمت حضرت رسالت - صلّى الله عليه و آله و سلّم - آمد ، براى او تعظيم فرمود ، كسى [ از حضرت پيامبر ( ص ) ] پرسيد كه اين مرد با اينكه كافر است ، مكرّر مىآمد و هرگز بر نمىخاستى [ چرا امروز برخاستى ؟ ] فرمود :
امروز موى سفيد در ريشش ديدم شرم داشتم كه برنخيزم . به همين [ كلام حضرت ، آن كافر ] اسلام آورد .
و روزى حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - براى كارى مىرفت ، كافرى [ با آن حضرت ] برخورد [ كرد ] پرسيد : به كجا مىروى ؟ فرمود : به كوفه . آن حضرت پرسيد : كه تو به كجا مىروى ؟ گفت : فلان . با هم رفيق شدند و مىرفتند تا اينكه راهشان جدا شد ، آن مرد به راه خود مىرفت آن حضرت نيز به راه او رفت . [ آن كافر ] گفت : نه [ اين است كه ] تو گفتى به كوفه مىروم ؟ فرمود آرى . گفت : راه كوفه
هامش
( 1 ) . نوح / 27 .