يكى : رسيدن هركس به قدر شأن و رتبهء امكان خود به مقام معرفت و طاعت حضرت ربّ العزه و فايز گشتن به نعيم انس و محبّت آن حضرت .
دوّم : نمودن راه خدا و رسانيدن ديگران به اين غايت اقصى .
و چون انبياء و ائمهء هدى - صلوات اللّه عليهم - به وحى و الهام الهى همهء خصوصيات احوال خود و ديگران را مىدانند ، مادامىكه بقا و حفظ حيات دنيا براى خود و ايشان نسبت به اين دو غايت در كار باشد ، حفظ كنند و همين است معنى تقيّهء ايشان . و وقتى كه دانند كه اين دو غايت به نهايت رسيده ، دست از حفظ حيات همه كشيده از كشتن و كشته شدن هيچكدام پرواز نكنند و درين وقت تقيّه واجب نباشد . امّا ديگران چون خبر از خصوصيات احوال و حقيقت مآل ندارند و وقت غنى و حاجت حيات را نمىدانند ، بر ايشان رعايت تقيّه هميشه واجب است . مگر كه جناب الهى به علم شامل و حكمت كامله آن را استثنا فرموده باشد مثل جهاد و غير آن .
[ جواب تفصيلى از شبهه ]
و اما تفصيلا : نظر به غايت اولى اينكه ، حضرت امير المؤمنين - صلوات اللّه عليه - مىدانست كه در آن وقت هنوز براى نفس مقدّس او درجات عاليه « 1 » بسيار مانده كه براى بلوغ به آن مرتبه مدتى مىبايد . و نظر به غايت ثانيه اينكه در آن زمان چون هنوز اهل اسلام قريب العهد به جاهليت بودند و دين در دلهاى اكثر ايشان آن قدر قرارى نيافته و اكثر بلاد نيز هنوز مفتوح نگشته و آن قدر قوّت در اسلام به هم نرسيده بود .
و ايضا در اصلاب ايشان بسيار مؤمنان بودند بىواسطه و بواسطه الى يوم الدين .
هامش
( 1 ) . عليّه ( خ ل )