تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ( فارسى ) — صفحة 195

مساهمون:

ص١٩٥
تجسّس ، كه
« وَ لا تَجَسَّسُوا »
. « 1 » پنجم : اينكه ، به قول او به آن مؤمن بدگمان نشود و گمان بد به مؤمنان معصيت است . ششم : اينكه ، از او به خود ايمن نباشد . چه همچنانكه امروز بد ديگر برادرش ، پيش او مىگويد ، تواند كه به اندك تغيّر و آزردگى بد او را پيش ديگرى گويد . هفتم : اينكه ، اين حرف را از او نقل نكند و نگويد فلان كس چنين و چنان گفت كه اگر چنين كرد او هم مثل اينها بترسد كه از اين افعال فتنه و فساد ، در دين و دنيا و آخرت بسيار به هم رسد . و مروى است كه مردى در خدمت حضرت امير المؤمنين ( ع ) بدگويى كسى كرد ، فرمود : يا به حقيقت آنچه گفتى مىرسم ، اگر راست گفتى با تو دشمن مىشوم و اگر دروغ گفتى ، ادبت مىكنم و اگر خواهى از تقصيرت مىگذرم . آن مرد توبه كرد و گفت : يا امير المؤمنين از تقصيرم بگذر كه ديگر اين كار نمىكنم . گويند : روزى مردى به ديدن حكيمى رفت و بد كسى را گفت ، حكيم گفت : برآمدى و بد سوغات آوردى ، يكى اينكه دوست مرا در نظرم بد كردى ، دويم اينكه خاطر جمع مرا مشوّش گردانيدى . سوم اينكه خودت را كه پيش من امين بودى بىاعتبار كردى . و لقمان حكيم به پسر خود گفت : چند چيز به تو وصيت مىكنم كه اگر به آن عمل كنى ، هميشه بزرگ باشى ، با نزديك و دور خوش خلق باش و با خوب و بد جاهلى نكن و دوستان خود را نگاه دار و با خويشان صلهء رحم بجا آور ، ايشان را ايمن دار در اينكه سخن نمّام يا حرف مفسدى را در شأن ايشان بشنوى و بايد دوستان تو جمعى باشند كه وقتى كه از هم جدا شوند ، غيبت هم نكنند .
هامش
( 1 ) . حجرات / 12 .