كل است و فاعل تدبير فعلش طبيعت كل است ، و طبيعت كل قوتى است از قوتهاى نفس كل كه مشرف است بر عالم هيولانى و نگاهدار است مر نوعها و صورتهاى او اندازهها را ، و تفاوت فعلها عالم را بازبست بطبيعت است و جملگيش را بازبست بنفس كلى است ، بدان معنى كه بميانجى نفس كل پديد آمد عالم از فرمان مبدع حق ، مثال اين چنان باشد كه گويى پديدآرندهء گوهر سيم ايزد است و فاعل انگشترى زرگرست و آنك انگشترى را كار بندد خداوند انگشترى است ، پس آن انگشترى كز نفس كل است و خداوند انگشترى طبيعت كل است .
معارضه
اگر كسى گويد كه عالم هيولانى خود از نفس پديد آمد و از طبيعت كلى .
جواب
او را گوئيم كه نخست ببايد شناختن كه علم بر چند روى است ، تا سخن بر بصيرت باشد . و چون ما مر عالم هيولانى را كه حاصل آفرينش ظاهرست شش جانب يافتيم كه عين عالم هفتم آن بود ، دانستيم كه فعل بر هفت روى لازم آيد : نخست ابداعى و آن عقل اول است هستى نه از هست ، و ديگر انبعاثى چون نفس كلى هستى از هستىء ديگر ، و سديگر تكوينى اعنى باشيدنى چون افلاك و ستارگان ، چهارم چون طبايع چهارگانه ، و پنجم زايشى چون زايشهاى عالم كز طبايع پديد آمد ، و ششم تناسلى چون فعل كز ميان نر و ماده پديد آمد ، و هفتم صناعى چون صنعتها كه مردم كنند . پس فعل مبدع حق ابداعى است و انبعاثى ، و مبدع حق فعل زمانى نكند ، كه فعل زمانى را آلت و مادت بايد و مر عالم را ابتداء زمانى نيست ، و لكن ابتداء فكرى هست او را ، و مبدع حق