كه اول زايش كز عالم پديد آمد گوهرهاى ناگذارنده بود و نهايت او بشرف ياقوت سرخ است ، پس مادتى ديگر پديد آمد از نفس كلى بر طبيعت كلى ، و حاصل اين شرف آنست كه غذاء مردم است و آن گندم است ، پس مادتى ديگر پديد آمد از نفس كلى بر طبيعت كلى اندر عالم هيولانى و آن حيوان بود كه اصل او بشرف مردم است ، و چون مردم آخر آفرينش آمد و نور نفس به شخص مردم برسيد آن نور به عكس بازگشت و پيوسته شد بكليت خويش ، اين نفس جزئى بباز گشتن آن نور وز نفس كلى قوتى ديگر بپذيرفت ، و آن قوت نفس منطقى بود كه آن از عالم روحانى اثر است و حاصل لطافت است و اول انديشهء نفس كل است كه به آخر عمل او پديد آمد . و مر مبدأ سوم را كه نورها از نفس كلى به دو پديد آمد علت فاعله خوانند ، و نهايت اين همهء حاصلها بوجود خداوند قيامت باشد و آن را علت متمه خوانند كه عالم به دو تمام شود . پس نزديك حكماء شريعى و علما » طبيعى - آن كسان كه اندر علوم الهى و اسرار پيغامبرى شروع كردند - سخن آنست كز مبدأ عالم هيولانى چهار چيز واجب آيد : يكى هيولى و ديگر صورت و سديگر فاعله و چهارم تمام ، و نزديك حكماء شرعى و علماء علوم الهى چنانست كه پديدآرندهء بودش و گوهر و روا داشتن اثبات عالم ايزدست سبحانه و كار كن اندران نفس
هامش
مركز جهان است و عالم دو قسمت است : علوى و سفلى . عالم علوى اجرام آسمانى است كه در افلاك قرار دارند ، عالم سفلى عالم عناصر چهارگانه است ، يعنى كرهء خاك كه آب و هواء و آتش بر آن احاطه كردهاند ، و كليهء عالم برگرد مركز زمين ميچرخد و از اين دو جهات صورت ميگيرد ، فلك الافلاك جهت بالا را مىسازد و جهت مخالف او كه بجانب مركز زمين است زير مىباشد و اجسام عنصرى هر يك مكان طبيعى دارند : مكان طبيعى خاك در مركز و زير همه است ، پس از آن مكان آب است ، آنگاه مكان هوا ، و روى آن مكان آتش است ، و اين اجسام عنصرى تا در مكان طبيعى خود باشند ساكناند و چون از مكان طبيعى بيرون باشند براى رسيدن به مكان طبيعى خود حركت ميكنند .